و آسوده شود پهنهء زمين * از شرّ و ستمكارى بشر
اى قادر قهّار منتقم * وى داور دادار دادگر
بر باد ده اين خاك و لا تبل * در آب بر اين نار و لا تذر
ترجمه از : كريلف شاعر روسى
كودك و سايه
كودكى رفت پى سايهء خويش * سايه از رفتن او رفت به پيش
كودك از نو بهسوى سايه شتافت * بس بكوشيد و بر او دست نيافت
گفت ناچار دويدن بايد * بر سر سايه رسيدن بايد
شد چو صيّاد روان از پى صيد * ليك آن صيد نيامد در قيد
گرچه مىتاخت جوان چابك و چست * سايه مىآمد و سبقت مىجست
اين يكى هرچه دويدى پرشور * آن يكى بيشترك مىشد دور
سايه هرچند نبود آب حيات * كودك آواره شد اندر ظلمات
چون از اين كوشش خود سود نديد * شد پشيمان و عنان باز كشيد
گفت تا چند و كى اين ناز و نياز * برو اى سايه كه من نايم باز
اين بگفت و ز همان ره برگشت * وز سر كوشش بيهوده گذشت
پشت بر سايه چو مىرفت به پيش * شبحى ديد به پشت سر خويش
ماند و حيرتزده واپس نگريست * تا بداند كه به دنبالش كيست
ديد آن سايهء پرناز و غرور * كه به صد عشوه از او مىشد دور
آيد اندر پى وى همچو گدا * نشود يكنفس از خواجه جدا
كودك از چشم دوان شد چون باد * سايه بازآمد و بر خاك افتاد
يعنى از كرده پشيمان شدهام * آمده دست به دامان شدهام
كه تو از سايهء خود رم نكنى * سايه را از سر ما كم نكنى
ليك كودك به فسون رام نشد * رفت و همسايهء اوهام نشد
* *
بارى آن سايه و كودك به جهان * عبرتافزاست به پيدا و نهان
اى بسا دلبر طنّاز كه ناز * پيشه كردهست چو ديدهست نياز