تا پاى تو گردد بهجاى خشك * تا چشم تو گردد ز اشك تر
نمناك يكى تيره جايگاه * بشكافته سقف و شكسته در
جولاهه به سقفش تنيده تار * خركوف به بامش فشانده پرتيمار
و غم و درد را مكان * بيمارى و آسيب را مقر
از سردى در دى چو زمهرير * از گرمى در تير چون سَقَر
هم ديو در آن گفته الفرار * هم غول در آن خوانده الحذر
* *
بيچاره گروهى ز بهر نان * جانها همه افكنده در خطر
در كارگهى اينچنين به كار * از مرد و زن و دختر و پسر
هم از نه و دهساله كودكان * بىخانه و بىمام و بىپدر
چون ناى ز زردى و لاغرى * بربسته همه مرگ را كمر
بر فرش نگارند نقش باغ * وز عمر نبينند خود ثمر
بىجان همه همچون صور و ليك * جان يافته از رنجشان صور
بافند همى گونهگون نقوش * از سرخگل و كوه و جوى و جر
آن نقش گل سرخ دلفريب * دانى چه بود لختى از جگر
وان كوه نشانيست كآورد * ز اندوه دل بيوگان خبر
وان چشمه سرشكى كه شد روان * از چشم يتيمان دربهدر
* *
وان خواجه كه از رنج آن گروه * اندوخته صد گنج بيشتر
آن مايه نفرموده مزدشان * كارند به راحت شبى به سر
در كار همه روز تا به شب * همه شام تا سحر
بندند گهى سنگ بر شكم * بنهند گهى خشت زير سر
آن را كه نه آماده خان و نان * پيداست كه چون است خواب و خور
بيهوده نباشد كه اين متاع * پرارز متاعيست مشتهر
بس جان گرامى شود تباه * بس جسم گرامى شود هدر
بس مردم بيچاره را رود * نيرو ز تن و نور از بصر
تا از در زندان كارگاه * فرش چو نگارى شود به در