تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1560

مساهمون:

ص١٥٦٠
تا پاى تو گردد به‌جاى خشك * تا چشم تو گردد ز اشك تر نمناك يكى تيره جايگاه * بشكافته سقف و شكسته در جولاهه به سقفش تنيده تار * خركوف به بامش فشانده پرتيمار و غم و درد را مكان * بيمارى و آسيب را مقر از سردى در دى چو زمهرير * از گرمى در تير چون سَقَر هم ديو در آن گفته الفرار * هم غول در آن خوانده الحذر
* *
بيچاره گروهى ز بهر نان * جانها همه افكنده در خطر در كارگهى اين‌چنين به كار * از مرد و زن و دختر و پسر هم از نه و ده‌ساله كودكان * بىخانه و بىمام و بىپدر چون ناى ز زردى و لاغرى * بربسته همه مرگ را كمر بر فرش نگارند نقش باغ * وز عمر نبينند خود ثمر بىجان همه همچون صور و ليك * جان يافته از رنجشان صور بافند همى گونه‌گون نقوش * از سرخ‌گل و كوه و جوى و جر آن نقش گل سرخ دل‌فريب * دانى چه بود لختى از جگر وان كوه نشانيست كآورد * ز اندوه دل بيوگان خبر وان چشمه سرشكى كه شد روان * از چشم يتيمان دربه‌در
* *
وان خواجه كه از رنج آن گروه * اندوخته صد گنج بيشتر آن مايه نفرموده مزدشان * كارند به راحت شبى به سر در كار همه روز تا به شب * همه شام تا سحر بندند گهى سنگ بر شكم * بنهند گهى خشت زير سر آن را كه نه آماده خان و نان * پيداست كه چون است خواب و خور بيهوده نباشد كه اين متاع * پرارز متاعيست مشتهر بس جان گرامى شود تباه * بس جسم گرامى شود هدر بس مردم بيچاره را رود * نيرو ز تن و نور از بصر تا از در زندان كارگاه * فرش چو نگارى شود به در