تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1552

مساهمون:

ص١٥٥٢
نگاه خشم تو مفتون نمود مردم را * بنازم آن نگه چشم فتنه‌جوى تو را هميشه رشك محبّان به تيغ ابرويت * از آن بود كه چرا مىكشد عدوى تو را نرويد از گل من بعد مرگ جز گلزار * اگر به خاك برم آرزوى روى تو را گرم بيايى و گويى چه برده‌اى در خاك * ز خاك نعره برآرم كه آرزوى تو را به هيچ گرچه تو ما را نمىخرى امّا * به عالمى نفروشيم تار موى تو را به حشر ، بار گناهش ز دوش بردارند * گناهكار به دوش ار كشد سبوى تو را مخور ز سفرهء دون‌همّتان لقمه‌شمار * كه دست منّتشان بفشرد گلوى تو را به خاك درگه او چهره‌ساى ، « رضوانى » * كه خاك درگهش افزايد آبروى تو را

گوهر رخشنده

مژده كه يارم ز سفر آمده * شاخهء اميد ثمر آمده طالع فرخنده ز در آمده * زيور پاكيزه گهر آمده گوهر رخشندهء والاى من * باز سرم گرمى ديگر گرفت باز دگر مرغ دلم پر گرفت * عشق كهن تازگى از سر گرفت خانهء دل زينت و زيور گرفت * از قدم شاهد يكتاى من زيور من زينت آغوش جان * رشك ملك عبرت جور جنان دلبر سنگين دل نامهربان * مايهء پيرى من نوجوان يار دل‌آزار و دلاراى من * دلبر بىمهر و مه بىوفا خصم وفا دشمن اهل صفا * بحر ستم قلزم جور و جفا لعبت فرخندهء فرّخ‌لقا * روشنى ديدهء بيناى من زيور تاج سر شهزادگان * سرو خرامندهء آزادگان دلبر فرخندهء دلدادگان * يار من و ياور افتادگان شاهد بىهمسر و همتاى من
* *