نگاه خشم تو مفتون نمود مردم را * بنازم آن نگه چشم فتنهجوى تو را
هميشه رشك محبّان به تيغ ابرويت * از آن بود كه چرا مىكشد عدوى تو را
نرويد از گل من بعد مرگ جز گلزار * اگر به خاك برم آرزوى روى تو را
گرم بيايى و گويى چه بردهاى در خاك * ز خاك نعره برآرم كه آرزوى تو را
به هيچ گرچه تو ما را نمىخرى امّا * به عالمى نفروشيم تار موى تو را
به حشر ، بار گناهش ز دوش بردارند * گناهكار به دوش ار كشد سبوى تو را
مخور ز سفرهء دونهمّتان لقمهشمار * كه دست منّتشان بفشرد گلوى تو را
به خاك درگه او چهرهساى ، « رضوانى » * كه خاك درگهش افزايد آبروى تو را
گوهر رخشنده
مژده كه يارم ز سفر آمده * شاخهء اميد ثمر آمده
طالع فرخنده ز در آمده * زيور پاكيزه گهر آمده
گوهر رخشندهء والاى من * باز سرم گرمى ديگر گرفت
باز دگر مرغ دلم پر گرفت * عشق كهن تازگى از سر گرفت
خانهء دل زينت و زيور گرفت * از قدم شاهد يكتاى من
زيور من زينت آغوش جان * رشك ملك عبرت جور جنان
دلبر سنگين دل نامهربان * مايهء پيرى من نوجوان
يار دلآزار و دلاراى من * دلبر بىمهر و مه بىوفا
خصم وفا دشمن اهل صفا * بحر ستم قلزم جور و جفا
لعبت فرخندهء فرّخلقا * روشنى ديدهء بيناى من
زيور تاج سر شهزادگان * سرو خرامندهء آزادگان
دلبر فرخندهء دلدادگان * يار من و ياور افتادگان
شاهد بىهمسر و همتاى من
* *