تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1554

مساهمون:

ص١٥٥٤

گلهء عاشق

مرنج از اينكه دلم از لب تو در گله باشد * كسى كه كام نديده‌ست تنگ‌حوصله باشد دهن به شكوه مكن باز از تو گر گله‌مندم * هميشه تنگدل از روزگار در گله باشد دريد پردهء دل اشك و ديدگان مؤاخذ * خطا ز طفل ، چو سر زد ديت به عاقله باشد هزار جان پى يك بوسه‌ات دهند و تو غافل * كه صد هزار زيانت در اين معامله باشد بريد ليلى من از چه روى گيسوى خود را * مگر نخواست كه مجنون اسير سلسله باشد به راه كعبهء آن كوى از چه خار مغيلان * خلد هميشه به پايى كه پر ز آبله باشد شويم خسته‌دماغ از خيال بُعد مسافت * ميان ما و تو مويى اگر كه فاصله باشد به ناز خفته به محمل چه دارد آگهى اى دل * ز خسته‌اى كه چه گرد از قفاى قافله باشد ندانم اين چه زمانى بود كه فضل و هنر را * بر كريم نه مزد و نه شعر را صله باشد سخن بگوى كه « رضوانى » تو را نظر اين دم * به لعل توست كه حلّ نكات مشكله باشد

گره‌ها

به اختيار زدم دل به زلف يار گره * به كار خويش فكندم به اختيار گره صبا چگونه گشايد ز زلف يار گره * كه هست هر گره زلف او هزار گره شمارهء گره زلف او به سبحه مكن * كه صد گره چكند در بر هزار گره ز ابروى عرق‌آلوده‌ات گره بگشاى * مخواه بر دم شمشير آبدار گره