تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1555

مساهمون:

ص١٥٥٥
به هم گره زده‌اى از فسون ، دو گيسو را * كسى بجز تو نزد مار را به مار گره گره به زلف فكندى و دل ز ناله فتاد * فتد ز نغمه ، چو افتد به سيم تار گره محبّت از دو طرف خوش بود كه عاشق زار * كند چو گريه فتد در گلوى يار گره ز جور مدعيانم گره فتاده به كار * مگر گشايد از او دست كردگار گره گره‌گشاى دوعالم على عمرانى * كه مىگشايد از كار روزگار گره به كار دين گره افتاده بود تا محشر * نمىگشود گر از بند ذو الفقار گره مگر اشاره به صدر جهان كند كه ز لطف * گشايدم ز كف مرحمت ز كار گره پى گشوده شدن از كفش به صد امّيد * به كار خلق بود چشم‌انتظار گره گره فتاد ز لطفش به كار « رضوانى » * براى آنكه بماند به يادگار گره

روضهء رضوان

هست گيسوى تو در دست پريشانى چند * بود اين سلسله را ، سلسله‌جنبانى چند دوش در انجمنى بود سخن زان سر زلف * جمع بودند در آن حلقه ، پريشانى چند پيش چشم و خطوخالت ، دلم آن بيماريست * كه دم نزع فتد در كف شيطانى چند يك دل و اين همه غم ؟ بار خدايا مپسند * كه خورد لطمه يكى گوى ز چوگانى چند اين عزيزان ، غمشان چشم مرا كرده سپيد * هست يعقوب مرا يوسف كنعانى چند درد و محنت غم و حسرت همه رو كرده به دل * در چنين خانهء تنگ ، آمده مهمانى چند رفته دل ، گه به زنخ ، گاه به خط ، گاه به زلف * با رهايى گنه افتاده به زندانى چند جا گرفتند به قلب همه شمشادقدان * اين صنوبر شده اورنگ سليمانى چند
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1555 | سيد محمد باقر برقعى