به هم گره زدهاى از فسون ، دو گيسو را * كسى بجز تو نزد مار را به مار گره
گره به زلف فكندى و دل ز ناله فتاد * فتد ز نغمه ، چو افتد به سيم تار گره
محبّت از دو طرف خوش بود كه عاشق زار * كند چو گريه فتد در گلوى يار گره
ز جور مدعيانم گره فتاده به كار * مگر گشايد از او دست كردگار گره
گرهگشاى دوعالم على عمرانى * كه مىگشايد از كار روزگار گره
به كار دين گره افتاده بود تا محشر * نمىگشود گر از بند ذو الفقار گره
مگر اشاره به صدر جهان كند كه ز لطف * گشايدم ز كف مرحمت ز كار گره
پى گشوده شدن از كفش به صد امّيد * به كار خلق بود چشمانتظار گره
گره فتاد ز لطفش به كار « رضوانى » * براى آنكه بماند به يادگار گره
روضهء رضوان
هست گيسوى تو در دست پريشانى چند * بود اين سلسله را ، سلسلهجنبانى چند
دوش در انجمنى بود سخن زان سر زلف * جمع بودند در آن حلقه ، پريشانى چند
پيش چشم و خطوخالت ، دلم آن بيماريست * كه دم نزع فتد در كف شيطانى چند
يك دل و اين همه غم ؟ بار خدايا مپسند * كه خورد لطمه يكى گوى ز چوگانى چند
اين عزيزان ، غمشان چشم مرا كرده سپيد * هست يعقوب مرا يوسف كنعانى چند
درد و محنت غم و حسرت همه رو كرده به دل * در چنين خانهء تنگ ، آمده مهمانى چند
رفته دل ، گه به زنخ ، گاه به خط ، گاه به زلف * با رهايى گنه افتاده به زندانى چند
جا گرفتند به قلب همه شمشادقدان * اين صنوبر شده اورنگ سليمانى چند