تو از فراق دل و عشرت آمدى به وجود * من از خميدن پشتى و زحمت كمرى
تو را به مطبخ شه پخته شد هميشه طعام * مرا به آتش آهى و آب چشم ترى
تو از فروغ مى ناب سرخرنگ شدى * من از نكوهش خارى و سوزش جگرى
مرا به ملك حقيقت هزار كس بخرد * چرا كه در دل كان دلى شدم گهرى
قضا و حادثه نقش من از ميان نبرد * كدام قطرهء خون را بود چنين هنرى
در اين علامت خونين نهان دو صد درياست * ز ساحل همه پيداست كشتى ظفرى
ز قيد بندگى اين بستگان شوند آزاد * اگر به شوق رهايى زنند بالوپرى
يتيم و پيرزن اينقدر خون دل نخورند * اگر به خانهء غارتگرى فتد شررى
به حكم ناحق هر خلق سفله را نكشند * اگر ز قتل پدر پرسشى كند پسرى
درخت جور و ستم هيچ برگ و بار نداشت * اگر كه دست مجازات مىزدى تبرى
سپهر پير نمىدوخت جامهء بيداد * اگر نبود ز صبر و سكوتش آسترى
سنگ مزار
اينكه خاك سيهش بالين است * اختر چرخِ ادب پروين است
گرچه جز تلخى از ايّام نديد * هرچه خواهى سخنش شيرين است
صاحب آنهمه گفتار امروز * سائل فاتحه و ياسين است
دوستان به كه ز وى ياد كنند * دل بىدوست دلى غمگين است
خاك در ديده بسى جانفرساست * سنگ بر سينه بسى سنگين است
بيند اين بستر و عبرت گيرد * هركه را چشم حقيقتبين است
آدمى هرچه توانگر باشد * چون بدين نقطه رسد مسكين است
اندر آنجا كه قضا حمله كند * چاره تسليم و ادب ، تمكين است
زادن و كشتن و پنهان كردن * دهر را رسم و ره ديرين است
خرّم آنكس كه در اين محنتگاه * خاطرى را سبب تسكين است