تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 783

مساهمون:

ص٧٨٣
تو از فراق دل و عشرت آمدى به وجود * من از خميدن پشتى و زحمت كمرى تو را به مطبخ شه پخته شد هميشه طعام * مرا به آتش آهى و آب چشم ترى تو از فروغ مى ناب سرخ‌رنگ شدى * من از نكوهش خارى و سوزش جگرى مرا به ملك حقيقت هزار كس بخرد * چرا كه در دل كان دلى شدم گهرى قضا و حادثه نقش من از ميان نبرد * كدام قطرهء خون را بود چنين هنرى در اين علامت خونين نهان دو صد درياست * ز ساحل همه پيداست كشتى ظفرى ز قيد بندگى اين بستگان شوند آزاد * اگر به شوق رهايى زنند بال‌وپرى يتيم و پيرزن اين‌قدر خون دل نخورند * اگر به خانهء غارتگرى فتد شررى به حكم ناحق هر خلق سفله را نكشند * اگر ز قتل پدر پرسشى كند پسرى درخت جور و ستم هيچ برگ و بار نداشت * اگر كه دست مجازات مىزدى تبرى سپهر پير نمىدوخت جامهء بيداد * اگر نبود ز صبر و سكوتش آسترى

سنگ مزار

اينكه خاك سيهش بالين است * اختر چرخِ ادب پروين است گرچه جز تلخى از ايّام نديد * هرچه خواهى سخنش شيرين است صاحب آن‌همه گفتار امروز * سائل فاتحه و ياسين است دوستان به كه ز وى ياد كنند * دل بىدوست دلى غمگين است خاك در ديده بسى جان‌فرساست * سنگ بر سينه بسى سنگين است بيند اين بستر و عبرت گيرد * هركه را چشم حقيقت‌بين است آدمى هرچه توانگر باشد * چون بدين نقطه رسد مسكين است اندر آنجا كه قضا حمله كند * چاره تسليم و ادب ، تمكين است زادن و كشتن و پنهان كردن * دهر را رسم و ره ديرين است خرّم آن‌كس كه در اين محنتگاه * خاطرى را سبب تسكين است