دانى كه نوشداروى سهراب كى رسيد * آنگه كه او ز كالبدى بيشتر نداشت
دى بلبلى گلى ز قفس ديد و جان فشاند * بار ديگر اميد رهايى مگر نداشت
بالوپرى نزد چو به دام اندر اوفتاد * اين صيد تيرهروز مگر بالوپر نداشت
پروانه جز به شوق در آتش نمىگداخت * مىديد شعله در سر و پرواى سر نداشت
بشنو ز من كه ناخلف افتاد آن پسر * كز جهل و عُجب گوش به پند پدر نداشت
خرمن نكرده توده كسى موسم درو * در مزرعى كه وقت عمل برزگر نداشت
من اشك خويش را چو گهر پروريدهام * درياى ديده تا كه نگريى گهر نداشت
ياد ياران
اى جسم سياه موميايى * كو آنهمه عُجب و خودنمايى
با حال سكوت و بهت ، چونى * در عالم انزوا چرايى
آژنگ ز رخ نمىكنى دور * ز آبروى گره نمىگشايى
معلوم نشد به فكر و پرسش * اين راز كه شاه يا گدايى
گر گمره و آزمند بودى * امروز چه شد كه پارسايى
با ما و نه در ميان مايى * وقتى ز غرور و شوق شادى
پا بر سر چرخ مىنهادى * بودى چو پرندگان سبكروح
در گلشن و كوهسار و وادى * آن روز چه رسم و راه بودت
امروز نه سفلهاى ، نه رادى * پيكان قضا به سر خليدت
چون شد كه ز پا نيوفتادى * صد قرن گذشته و تو تنها
در گوشهء دخمه ايستادى * گويى كه ز سنگ خاره زادى
كردى ز كدام جام مى نوش * كاين گونه شدى نژند و مدهوش
بر رهگذرِ كه دوختى چشم * ايّام ، تو را چه گفت در گوش
بند تو كه برگشود از پاى * بار تو كه برگرفت از دوش
در عالم نيستى چه ديدى * كاينسان متحيّرى و خاموش
دست چه كسى به دست بودت * از بهر كه باز كردى آغوش
ديريست كه گشتهاى فراموش