تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 781

مساهمون:

ص٧٨١
شايد كه سمند مهر راندى * نانى به گرسنه‌اى رساندى آفت‌زدهء حوادثى را * از ورطهء عجز وارهاندى از دامن غرقه‌اى گرفتى * تا دامن ساحلش كشاندى هر قصّه كه گفتنيست گفتى * هر نامه كه خواندنيست خواندى پهلوى شكستگان نشستى * از پاى فتاده را نشاندى فرجام ، چرا ز كار ماندى * گويى به تو داده‌اند سوگند كاين راز نهان كنى به لبخند * اين دست كه گشته است پُرچين بوده‌ست چو شاخه‌اى برومند * كرده‌ست هزار مشكل آسان بسته‌ست هزار عهد و پيوند * بنموده به گمرهى ره راست بگشوده ز پاى بنده‌اى بند * شايد كه به بزمگاه فرعون بگرفته و داده ساغرى چند * كو دولت آن جهان خداوند زان دم كه تو خفته‌اى در اين غار * گردنده سپهر ، گشته بسيار بس پاك‌دلان و نيك‌كاران * آلوده شدند و زشت‌كردار بس جنگ به آشتى بدل شد * بس صلح و صفا كه گشت پيكار بس رنگ كه پاك شد به صيقل * بس آينه را گرفت زنگار بس باز و تذرو را تبه كرد * شاهين عدم به چنگ و منقار اى يار ، سخن بگوى با يار * اى مرده و كرده زندگانى اى زندهء مرده هيچ دانى * بس پادشهان و سرفرازان بردند به خاك ، حكمرانى * بس رمز ز دفتر سليمان خواندند به ديو ، رايگانى * بگذشت چه قرنها ، چه ايّام گه با غم و گه به شادمانى * بس كاخ بلندپايه شد پست امّا تو به جاى ، همچنانى * بر قلعهء مرگ ، مرزبانى شدّاد نماند در شمارى * با كار قضا نكرد كارى نمرود و بلند برج بابِل * شد خاك و برفت با غبارى مانا كه تو را دلى پريشان * در سينه تپيده روزگارى
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 781 | سيد محمد باقر برقعى