شايد كه سمند مهر راندى * نانى به گرسنهاى رساندى
آفتزدهء حوادثى را * از ورطهء عجز وارهاندى
از دامن غرقهاى گرفتى * تا دامن ساحلش كشاندى
هر قصّه كه گفتنيست گفتى * هر نامه كه خواندنيست خواندى
پهلوى شكستگان نشستى * از پاى فتاده را نشاندى
فرجام ، چرا ز كار ماندى * گويى به تو دادهاند سوگند
كاين راز نهان كنى به لبخند * اين دست كه گشته است پُرچين
بودهست چو شاخهاى برومند * كردهست هزار مشكل آسان
بستهست هزار عهد و پيوند * بنموده به گمرهى ره راست
بگشوده ز پاى بندهاى بند * شايد كه به بزمگاه فرعون
بگرفته و داده ساغرى چند * كو دولت آن جهان خداوند
زان دم كه تو خفتهاى در اين غار * گردنده سپهر ، گشته بسيار
بس پاكدلان و نيككاران * آلوده شدند و زشتكردار
بس جنگ به آشتى بدل شد * بس صلح و صفا كه گشت پيكار
بس رنگ كه پاك شد به صيقل * بس آينه را گرفت زنگار
بس باز و تذرو را تبه كرد * شاهين عدم به چنگ و منقار
اى يار ، سخن بگوى با يار * اى مرده و كرده زندگانى
اى زندهء مرده هيچ دانى * بس پادشهان و سرفرازان
بردند به خاك ، حكمرانى * بس رمز ز دفتر سليمان
خواندند به ديو ، رايگانى * بگذشت چه قرنها ، چه ايّام
گه با غم و گه به شادمانى * بس كاخ بلندپايه شد پست
امّا تو به جاى ، همچنانى * بر قلعهء مرگ ، مرزبانى
شدّاد نماند در شمارى * با كار قضا نكرد كارى
نمرود و بلند برج بابِل * شد خاك و برفت با غبارى
مانا كه تو را دلى پريشان * در سينه تپيده روزگارى
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 781
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٧٨١