پادشاه حسن
روزى كه مرا اى دوست ، از دست رها كردى * در چشم رقيبانم ، انگشتنما كردى
پروانهء عشق تو ، پروا ، نكند ز آتش * ديدى كه به جان من ، اى دوست چهها كردى
بر روى شهيد عشق ، شمشير كشيدن چيست * اى ترك كمانابرو ، اين كار چرا كردى
من رشتهء عمر خود ، با لطف تو پيوستم * يك موى اگر كم شد ، يكعمر فنا كردى
گفتى كُشمت روزى ، با تير نگاه خود * تقصير چه بود از من ، رفتى و خطا كردى
تو پادشه حسنى ، اى ماه پرىرويان * شكرانهء اين دولت ، رحمى به گدا كردى
صد گونه بلا ايزد ، از جان تو برگيرد * گر از تن بيمارى ، يك درد دوا كردى
در كار من و « پروين » صدها گره افكندى * از خم به خم زلفت ، هر حلقه كه وا كردى
راز عشق
روزى اى دوست ز كوى تو گذر خواهم كرد * بر رخ ماه تو دزديده نظر خواهم كرد
بر سر عشق تو سوداى جهان خواهم شد * با رقيبان همه اعلام خطر خواهم كرد
روز و شب بر سر سوداى تو خواهم جنگيد * همه آفاق پر از فتنه و شرّ خواهم كرد
باكم از تيغ زبان كس و ناكس نبود * پاكى عشق در اين جنگ سپر خواهم كرد
صيقل عشق چنان لطف و صفا داده به من * كه شدم سايه و با دوست سفر خواهم كرد
راز عشق تو به صد سوز بيان خواهم ساخت * اشك در ديدهء « پروين » و قمر خواهم كرد
خلوتگه راز
خوش آن شبها كه در خلوتگه راز * درون سينهام آرام بودى
من از آه سحرگاه تو فارغ * تو فارغ از غم ايّام بودى
مكتب پروانه
دل من درس عشق و عاشقى را * شبى در مكتب پروانه آموخت
سحر پروانه را ديدم در آتش * كه مىخنديد و جان مىداد و مىسوخت