نور از كجا به روزن بيچارگان فتد * چون گشت آفتاب جهانتاب ناپديد
از رنج پاره دوختن و زحمت رفو * خونابهء دلم ز سرانگشتها چكيد
يك جاى وصله در همهء جامهام نماند * زين روى وصله كردم ازآنرو ، ز هم دريد
ديروز خواستم چو به سوزن كنم نخى * لرزيد باز دستم و چشمم دگر نديد
من بس گرسنه خفتم و شبها مشام من * بوى طعام خانهء همسايگان شنيد
ز اندوه دير گشتن اندودِ بام خويش * هرگه كه ابر ديدم و باران ، دلم طپيد
پرويزن است سقف من ازبس شكستگى * در برف و گِل چگونه تواند كس آرميد
هنگام صبح در عوضِ پرده عنكبوت * بر بام و سقفِ ريختهام تارها تنيد
در باغ دهر بهر تماشاى غنچهاى * بر پاى مه به هر قدمى خارها خليد
سيلابهاى حادثه بسيار ديدهام * سيل سرشك زان سبب از ديدهام دويد
دولت چه شد كه چهره ز درماندگان بتافت * اقبال از چه راه ز بيچارگان رميد
« پروين » توانگران غم مسكين نمىخورند * بيهودهاش مكوب كه سرد است اين حديد
اشك يتيم
روزى گذشت پادشهى از گذرگهى * فرياد شوق از سر هر كوى و بام خاست
پرسيد زان ميانه يكى كودك يتيم * كاين تابناك چيست كه بر تاج پادشاست
آن يك جواب داد چه دانيم ما كه چيست * پيداست آنقدر ، كه متاعى گرانبهاست
نزديك رفت پيرزنى گوژپشت و گفت * اين اشك ديدهء من و خون دل شماست
ما را به رخت و چوب شبانى فريفته است * اين گرگ سالهاست كه با گلّه آشناست
آن پارسا كه ده خَرَد و مُلك ، رهزن است * آن پادشا كه مال رعيت خورَد گداست
بر قطرهء سرشك يتيمان نظاره كن * تا بنگرى كه روشنى گوهر از كجاست
« پروين » به كجروان سخن از راستى چه سود * كو آنچنان كسى كه نرنجد ز حرف راست
اميد رهايى
بىروى دوست دوش شب ما سحر نداشت * سوز و گداز شمع و من و دل اثر نداشت
مهر بلند ، چهره ز خاور نمىنمود * ماه از حصار چرخ ، سر باختر نداشت
آمد طبيب بر سر بيمار خويش ليك * فرصت گذشته بود و مداوا ثمر نداشت