استعداد باشد و با اين توانايى و طى مقدمات و تتبع و تحقيق اشعارى چنين نغز و نيكو بسرايد ، از نوادر محسوب و جاى بسى تعجب و شايستهء هزاران تمجيد و تحسين است » .
شكايت پيرزن
روز شكار پيرزنى با قباد گفت * كاز آتش فساد تو جز دود آه نيست
روزى بيا به كلبهء ما از ره شكار * تحقيق حال گوشهنشينان گناه نيست
هنگام چاشت سفرهء بىنان ما ببين * تا بنگرى كه نام و نشان از رفاه نيست
دزدم لحاف برد و شبان گاو پس نداد * ديگر به كشور تو امان و پناه نيست
از تشنگى كد و بنم امسال خشك شد * آب قنات بردى و آبى به چاه نيست
سنگينى خراج به ما عرصه تنگ كرد * گندم تر است ، حاصل ما غير كاه نيست
در دامن تو ديده جز آلودگى نديد * بر عيبهاى روشن خويشت نگاه نيست
حكم دروغ دادى و گفتى حقيقت است * كار تباه كردى و گفتى تباه نيست
صد جور ديدم از سگ دربان درگهت * جز سفله و بخيل در اين بارگاه نيست
ويرانه شد ز ظلم تو هر مسكن و دهى * يغماگر است چون تو كسى پادشاه نيست
مُردى در آن زمان كه شدى صيد گرگ آز * از بهر مرده حاجت تخت و كلاه نيست
يك دوست از براى تو نگذاشت دشمنى * يك مرد رزمجوى ، تو را در سپاه نيست
مزدور خفته را ندهد مزد هيچكس * ميدان همّت است جهان خوابگاه نيست
تقويم عمر ماست جهان هرچه مىكنيم * بيرون ز دفتر كهن سال و ماه نيست
سختىكشى ز دهر چو سختى دهى به خلق * در كيفر فلك غلط و اشتباه نيست
اندوه فقر
با دوك خويش پيرزنى گفت وقت كار * كاوخ ! ز پنبه ريشتنم موى شد سفيد
ازبسكه بر تو خم شدم و چشم دوختم * كمنور گشته ديدهام و قامتم خميد
ابر آمد و گرفت سر كلبهء مرا * بر من گريست زار كه فصل شتا رسيد
جز من كه دستم از همه چيز جهان تهىست * هركس كه بود برگ زمستان خود خريد
بىزر ، كسى به كس ندهد هيزم و زغال * اين آرزوست گر نگرى ، آن يكى اميد
بربست هر پرنده درِ آشيان خويش * بگريخت هر خزنده و در گوشهاى خزيد