تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 778

مساهمون:

ص٧٧٨
استعداد باشد و با اين توانايى و طى مقدمات و تتبع و تحقيق اشعارى چنين نغز و نيكو بسرايد ، از نوادر محسوب و جاى بسى تعجب و شايستهء هزاران تمجيد و تحسين است » .

شكايت پيرزن

روز شكار پيرزنى با قباد گفت * كاز آتش فساد تو جز دود آه نيست روزى بيا به كلبهء ما از ره شكار * تحقيق حال گوشه‌نشينان گناه نيست هنگام چاشت سفرهء بىنان ما ببين * تا بنگرى كه نام و نشان از رفاه نيست دزدم لحاف برد و شبان گاو پس نداد * ديگر به كشور تو امان و پناه نيست از تشنگى كد و بنم امسال خشك شد * آب قنات بردى و آبى به چاه نيست سنگينى خراج به ما عرصه تنگ كرد * گندم تر است ، حاصل ما غير كاه نيست در دامن تو ديده جز آلودگى نديد * بر عيبهاى روشن خويشت نگاه نيست حكم دروغ دادى و گفتى حقيقت است * كار تباه كردى و گفتى تباه نيست صد جور ديدم از سگ دربان درگهت * جز سفله و بخيل در اين بارگاه نيست ويرانه شد ز ظلم تو هر مسكن و دهى * يغماگر است چون تو كسى پادشاه نيست مُردى در آن زمان كه شدى صيد گرگ آز * از بهر مرده حاجت تخت و كلاه نيست يك دوست از براى تو نگذاشت دشمنى * يك مرد رزمجوى ، تو را در سپاه نيست مزدور خفته را ندهد مزد هيچ‌كس * ميدان همّت است جهان خوابگاه نيست تقويم عمر ماست جهان هرچه مىكنيم * بيرون ز دفتر كهن سال و ماه نيست سختىكشى ز دهر چو سختى دهى به خلق * در كيفر فلك غلط و اشتباه نيست

اندوه فقر

با دوك خويش پيرزنى گفت وقت كار * كاوخ ! ز پنبه ريشتنم موى شد سفيد ازبس‌كه بر تو خم شدم و چشم دوختم * كم‌نور گشته ديده‌ام و قامتم خميد ابر آمد و گرفت سر كلبهء مرا * بر من گريست زار كه فصل شتا رسيد جز من كه دستم از همه چيز جهان تهىست * هركس كه بود برگ زمستان خود خريد بىزر ، كسى به كس ندهد هيزم و زغال * اين آرزوست گر نگرى ، آن يكى اميد بربست هر پرنده درِ آشيان خويش * بگريخت هر خزنده و در گوشه‌اى خزيد
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 778 | سيد محمد باقر برقعى