تا زيب سپهر است به مهر و مه و پروين * وز ثابت و سيّار فلك را بود آذين
احباب تو را اى شه جم مرتبت دين * در مسند اقبال به صد عزّت و تمكين
تأييد قرين گردد و اقبال مددكار
پاداش غفلت
بسكه دل را شوق رخسار دلارايى كشد * ترسم اى صاحبدلان ، كارم به رسوايى كشد
آن صنم كو با سلاسلهاى زلف نيمتاب * تا به زنجيرم در اين ايّام شيدايى كشد ؟
دين و دل كرد اجتماع ، آن تُرك يغمايى چه شد ؟ * كاجتماع دين و دل را شوق يغمايى كشد !
اى بت سنگيندل ، اى دلدار ، تا كى سركشى * تا به چند آخر سرانجامم به تنهايى كشد ؟
از درم ناگاه بازآ ، كاندر اين غمخانه دل * چون مصوّر نقش رخسارت به زيبايى كشد
ور نه هان تا طوطى خط كرده قصد شكّرت * خطّ بطلانت قضا در باغ رعنايى كشد
باشد آن مه نابصارت را نباشى استوار * چشمت ارباب بصيرت را به بينايى كشد
پند « پروين » گوش كن اى پادشاه ملك حسن * تا نهات پاداش اين غفلت به رسوايى كشد