تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1403

مساهمون:

ص١٤٠٣

راحت خاطر

دلى كو را سر دلبر نباشد * بود مرغى كه او را پر نباشد سرى كافتاده در پاى بتى نيست * به كيش عشقبازان سر نباشد مگو بىعشق شايد در جهان زيست * و گر گويى مرا باور نباشد بيا عاشق شو اى عاقل كه عاقل * نگردد پخته عاشق گر نباشد برو با خلق عالم مهربان باش * كه كارى خود از اين بهتر نباشد كسى كازار دلها پيشهء اوست * جز او در كيش من كافر نباشد نباشد ارزش آن را به گيتى * كه جامه دانش اندر برنباشد « ذكايى » غير ذكر حضرت دوست * كسى را راحت خاطر نباشد

صفاى دل

مرا به غير تو در جان و دل نوايى نيست * تو را ز ناز به حال من اعتنايى نيست از آن زمان كه به خوى تو آشنا شده‌ام * بجز هواى توام ديگر آشنايى نيست به سروقد و گل سورى رُخت نازم * كه سرو و سورى ايّام را بقايى نيست بناى عشق و محبّت به دهر باد آباد * كه برقرار جز او در جهان بنايى نيست بگير جام ، ز ساقى كه دردمندان را * به غير باده به درد درون دوايى نيست به نائيم ز چه مىخواند مدّعى با آنك * درون ناى وجودم جز او نوايى نيست به كوى باده‌كشان بىريا شدم زان روى * كه پير ميكده را رويى و ريايى نيست ز لاله‌زار معانى صفاى دل طلبم * كه لاله و گل الفاظ را صفايى نيست « ذكايى » اهل وفا را به جان هواخواه است * كه جز وفا به جهان رسم جانفزايى نيست

در تهنيت عيد غدير

سپيده‌دم كه ز مشرق دميد مهر منير * درآمد از درم آن مهر آفتاب ضمير فكنده بر رخ رخشنده زلف مشك‌آسا * بدان صفت كه بر آتش درافكنند عبير هزار چين و شكنج و گره نهاد به موى * مگر كند دلم اندر كمند زلف اسير پى ربودن هوش و خرد ز سرتاپاى * به كار برده پريوش هزار گون تدبير ز در درآمد و غافل كه بيش از آنم زار * كه با جمال وى از غم شوم كرانه‌پذير