گر نتابد بر وجود علم نور آدميّت * هيچ رجحانى به جهل اين علم اگر دارى ندارد
عزّت ار جويى بپوى اندر ره تحصيل معنى * اين است آن عزت كه هيچ اندر عقب خوارى ندارد
تا ز هشياران گيتى شد لواى عذر بر پا * در جهان ديگر « ذكايى » ميل هشيارى ندارد
رضاى دوست
ز شوق روى تو اى سروقد سيماندام * به وجد و حال شب آرم به روز و روز به شام
به سر از آن لب ميگون مدامم آن نشئهست * كه دست مىندهد هيچگه ز شرب مدام
در آن ميان كه تويى در ميان نماند دل * بسى به تجربه بر من گذشته است ايّام
دلى كه بستهء زلف تو گشته مىداند * كه مرغ بسته چهها مىكشد ز محنت دام
عنان باده رها كن به بزم اى ساقى * كه جور دور زمانم ز كف ربود ايّام
بدين نمط كه جهان غرق بحر آشوب است * دريغ اگر گذرد دور عمر بىمى و جام
اسير وهم و خيالند اغلب و ننهد * در آستان يقين گام بستهء اوهام
اگر ز من شنوى راه نيكنامى پوى * خوشا كسى كه برد خلق از او به نيكى نام
رضاى دوست « ذكايى » گرت شود حاصل * رسيده است دل دوستپرور تو به كام