طبيب اگرچه مسيحاست ، درد عشق خوش است * كه جان عاشق از اين درد غمشكن شاد است
ز صيد من دل صيّاد شاد و خاطر من * به عمر از اينكه دلى شاد شد ز من شاد است
طراوت رخ خوبان ز آب ديدهء ماست * چو ابر گريه كند ، نوگل چمن شاد است
مريد « حافظ » و « صائب » به شيوهء سخنم * كه خاطر من از اين شيوه در سخن شاد است
غزل به طرز « صفا » « 1 » طرح مىكند « ديجور » * شگفت نيست گر از شعرش انجمن شاد است
صهباى سخن
مه من ، سخت بىمهرى كند شخصا به من ، امّا * ندارد روشنى شمعم به پاى خويشتن امّا
چراغ مجلسافروز است شيرين ، ليك خسرو را * شود اين شمع روشن بر مزار كوهكن امّا
كند ديدار يوسف ديدهء يعقوب را روشن * پس از عمرى كه اعما ماند در بيت الحزن امّا
پس از آن شور و شيدايى به گلشن بين كه برگ گل * صفاى بزم گلچين است بلبل را كفن امّا
گشاد و بست گيتى نيست خالى از غرض هرگز * نمىبندد طبيعت راه را بر راهزن امّا
خوشا سرخوش چميدنها به گلزار ادب ، ليكن * خوشا ساغركشيدنها ز صهباى سخن امّا
هامش
( 1 ) - كلمهء « صفا » كه در مقطع غزل آمده ، تخلص مرحوم صفاء الحق همدانى است كه يكى از گويندگان سبك اصفهانى ( معروف به هندى ) است و در سال 1340 بدرود حيات گفت .