به چشم و چهر و قد او اثر فراوان بود * ولى نكرد يكى در وجود من تأثير
گرفته بود مرا حيرت آنچنان ز جهان * كه يكنفس نشدى نفس فارغ از تشوير
بدين مشاهده گويى دلش به تنگ آمد * ستاد و ديد به من يكدو لحظه خير اخير
به سُخره گفت چه انديشهات بود در سر * مگر به شمس و قمر باشدت سر تسخير
برون ز عالم خاكى مگر كه مىبينم * گرفته فكر تو از ماوراى ارض مسير
به خويش بيهُده زحمت مده كه نتواند * اسير خاك شناسد خواص چرخ اثير
از اين مقوله سخن گفت و پاسخى نشنيد * كه نيست خاطر آشفته را سر تقرير
سپس به خاطرى آكنده از نشاط و سرور * كه هان زمان سرور است خيز و جام بگير
مگر ز شادى امروزت آگهى نبود * كه در كمند غمى پايبند چون نخجير
مگر تو را نبود آگهى كه تافتهست * به روى خلق جهان آفتاب صبح غدير
ز جاى خيز و بساط طرب مهيّا كن * كه در نشاط شباب اندر است عالم پير
صباح عيد غدير است و باز بگشودهست * به روى اهل جهان باب عيش ربّ قدير
خود آگهى كه شد اندر غدير خم ظاهر * مقام سيد ابرار بر صغير و كبير
على شهنشه ملك فتوّت و تقوا * على به كشور دانش مليك تاج و سرير
شهى كه صوت مديحش به گوش اهل جهان * چنان خوش است كه اندر مذاق كودك ، شير
ضياء رويش و الشّمس را بهين فحوا * سواد مويش و اللّيل را مهين تفسير
شهى كه تا به ابد وصف او نه بتوانند * شوند گر ز ازل خلق كاينات دبير
بدين نشاط چنان خاطرم به وجد آمد * كه هيچ مىنتوان كرد شرح آن تحرير
بدين چكامه نمودم سرور جان اظهار * ولى مگر ز هزار است روگشاى ضمير
« ذكايى » از مدد فيض او است برخوردار * از آن به قوّت طبع است در زمانه شهير
نقد فضيلت
تا چهر جانفروز تو يغماگر دل است * ما را نگاهدارى دل كار مشكل است
تا زيب بوستان وجود است سرو تو * آزاده دل بسى كه ز غم پاى در گل است
يا رب ، چه فتنهاى تو كه هر سوى بنگرم * در وصف قامت تو ، به پا گشته محفل است
اندر دلش نكرد اثر ، تيرِ آه من * يا رب درون سينهء او سنگ يا دل است
وان را كه بر بساط جلال است و ناز جاى * از حال بىكسان جگرخسته غافل است