تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1404

مساهمون:

ص١٤٠٤
به چشم و چهر و قد او اثر فراوان بود * ولى نكرد يكى در وجود من تأثير گرفته بود مرا حيرت آن‌چنان ز جهان * كه يك‌نفس نشدى نفس فارغ از تشوير بدين مشاهده گويى دلش به تنگ آمد * ستاد و ديد به من يك‌دو لحظه خير اخير به سُخره گفت چه انديشه‌ات بود در سر * مگر به شمس و قمر باشدت سر تسخير برون ز عالم خاكى مگر كه مىبينم * گرفته فكر تو از ماوراى ارض مسير به خويش بيهُده زحمت مده كه نتواند * اسير خاك شناسد خواص چرخ اثير از اين مقوله سخن گفت و پاسخى نشنيد * كه نيست خاطر آشفته را سر تقرير سپس به خاطرى آكنده از نشاط و سرور * كه هان زمان سرور است خيز و جام بگير مگر ز شادى امروزت آگهى نبود * كه در كمند غمى پايبند چون نخجير مگر تو را نبود آگهى كه تافته‌ست * به روى خلق جهان آفتاب صبح غدير ز جاى خيز و بساط طرب مهيّا كن * كه در نشاط شباب اندر است عالم پير صباح عيد غدير است و باز بگشوده‌ست * به روى اهل جهان باب عيش ربّ قدير خود آگهى كه شد اندر غدير خم ظاهر * مقام سيد ابرار بر صغير و كبير على شهنشه ملك فتوّت و تقوا * على به كشور دانش مليك تاج و سرير شهى كه صوت مديحش به گوش اهل جهان * چنان خوش است كه اندر مذاق كودك ، شير ضياء رويش و الشّمس را بهين فحوا * سواد مويش و اللّيل را مهين تفسير شهى كه تا به ابد وصف او نه بتوانند * شوند گر ز ازل خلق كاينات دبير بدين نشاط چنان خاطرم به وجد آمد * كه هيچ مىنتوان كرد شرح آن تحرير بدين چكامه نمودم سرور جان اظهار * ولى مگر ز هزار است روگشاى ضمير « ذكايى » از مدد فيض او است برخوردار * از آن به قوّت طبع است در زمانه شهير

نقد فضيلت

تا چهر جانفروز تو يغماگر دل است * ما را نگاهدارى دل كار مشكل است تا زيب بوستان وجود است سرو تو * آزاده دل بسى كه ز غم پاى در گل است يا رب ، چه فتنه‌اى تو كه هر سوى بنگرم * در وصف قامت تو ، به پا گشته محفل است اندر دلش نكرد اثر ، تيرِ آه من * يا رب درون سينهء او سنگ يا دل است وان را كه بر بساط جلال است و ناز جاى * از حال بىكسان جگرخسته غافل است