تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1405

مساهمون:

ص١٤٠٥
دست از طلب ندارم و جان در خطر كنم * تفويض در طريقت عشّاق باطل است آنكو نباخت نقد فضيلت به نرد عشق * او را به كيش من نتوان گفت عاقل است همچون « ذكايى » آنكه كمال وجود جست * او پيرو طريقهء مردان كامل است

نغمهء شاعر

روزم به انتظار و شب اندر تعب گذشت * بسيارم اين‌چنين به جهان روز و شب گذشت زان موى تابدار و از آن روى تابناك * بس روز و شب مرا همه در تاب‌وتب گذشت بهتر مرا نبود زمانى به زندگى * زان روزهاى عمر كه اندر طلب گذشت اى نغمهء اميد نشاطى به جان فزاى * كم بر دل از شرور جهان بس شعب گذشت ديگر مرا عجب نفزايد ز حادثات * كافزون حوادثم به نظر بوالعجب گذشت هر كار را بود سببى گفته‌اند ، ليك * بسيار ناروا كه به من بىسبب گذشت فضل و ادب عزيز بود در جهان و ليك * خوارى بسى مرا كه به فضل و ادب گذشت در عالمى بديع « ذكايى » گذر نمود * هرگه كه نام يار بديعش به لب گذشت

نور آدميّت

دهر با دلدادگان گويى سر يارى ندارد * خرّم آن دل كز جهان اميد غمخوارى ندارد زورمندان را نباشد باكى از آزار دلها * نيكبخت آن‌كس كه زور مردم‌آزارى ندارد عمرها بس بگذرد در زحمت بسيار خواهى * وه چه راحت زيست آنكو ميل بسيارى ندارد از چه ننوازند ياران خاطر افسردگان را * با وجود آنكه هيچ اين كار دشوارى ندارد اى توانا تا توانى گير دست ناتوانى * پيش از آن كت دست بينى تاب خوددارى ندارد حكمت و فضل و كمال و معرفت را نيست قدرى * در روان گر كس نشان از نيك پندارى ندارد