تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1398

مساهمون:

ص١٣٩٨

انسان فضاپيما

روزگارى بشر دورانديش * بود پابست جهان خاكى هيچش اميد چنين روز نبود * كه تواند كه شود افلاكى * * راه بردن به فلك انسان را * آرزويى ، هوسى بيش نبود بشر از نيروى انديشهء خويش * باخبر اين‌همه زين پيش نبود * * تا به ره‌ياب پديدآور فكر * عاقبت پردهء اوهام دريد مرغ افلاكى زندانى خاك * بند بگسست و از اين دام پريد * * آن مهين واتگر پارس كجاست * تا ببيند طيران انسان ؟ تا كه با چشم جهان‌بين نگرد * شده تسخير بشر را كيهان * * نيست تا بنگرد اين عنقا را * آشيان خرگه مهر و ماه است تا ببيند كه بشر را مه و مهر * كمترين عرصهء جولانگاه است * * « باش تا دولت صبحش بدمد * كاين هنوزش ز نتيجه سحر است » كاين سبك‌خيز فلك خرگه را * عرصه از كنگرهء چرخ بر است * * افق فكر بشر را آرى * هست پيدا كه كران پيدا نيست دانش تودهء انسان درياست * ليك پاياب در اين دريا نيست * * حيف با اين‌همه روشن‌بينى * بشر دانشى نادره زاد مانده پا در گل خودبينى خويش * در ره « زادگه » و « كيش » و « نژاد » * * اين سه انگيزهء كين‌توزيها * رخت بندد اگر از پهنهء زيست معنى زيست به آيين خرد * زان سپس دانى و دريابى چيست