انسان فضاپيما
روزگارى بشر دورانديش * بود پابست جهان خاكى
هيچش اميد چنين روز نبود * كه تواند كه شود افلاكى
* * راه بردن به فلك انسان را * آرزويى ، هوسى بيش نبود
بشر از نيروى انديشهء خويش * باخبر اينهمه زين پيش نبود
* * تا به رهياب پديدآور فكر * عاقبت پردهء اوهام دريد
مرغ افلاكى زندانى خاك * بند بگسست و از اين دام پريد
* * آن مهين واتگر پارس كجاست * تا ببيند طيران انسان ؟
تا كه با چشم جهانبين نگرد * شده تسخير بشر را كيهان
* * نيست تا بنگرد اين عنقا را * آشيان خرگه مهر و ماه است
تا ببيند كه بشر را مه و مهر * كمترين عرصهء جولانگاه است
* * « باش تا دولت صبحش بدمد * كاين هنوزش ز نتيجه سحر است »
كاين سبكخيز فلك خرگه را * عرصه از كنگرهء چرخ بر است
* * افق فكر بشر را آرى * هست پيدا كه كران پيدا نيست
دانش تودهء انسان درياست * ليك پاياب در اين دريا نيست
* * حيف با اينهمه روشنبينى * بشر دانشى نادره زاد
مانده پا در گل خودبينى خويش * در ره « زادگه » و « كيش » و « نژاد »
* * اين سه انگيزهء كينتوزيها * رخت بندد اگر از پهنهء زيست
معنى زيست به آيين خرد * زان سپس دانى و دريابى چيست