غروب كارون
آخرين پرتو لرزندهء مهر ، * - تا زند بوسه به روى كارون - ،
تافته از بر نخلستانها * سايه افكنده سكوتى محزون .
* * آسمان ، خامُش و كارون ، آرام * روز را آمده گاهِ بدرود
مهر ، در ماتم جان دادن روز ، * اشك خون ريخته بر دامن رود .
* * من و « او » در برهم ، دستبهدست * خيره در كشمكش ظلمت و نور
مست از بادهء گلرنگ شفق * بوسهها داده به خورشيد ز دور
* * پرزنان ، مرغك انديشهء من * « رفته تا سرحد اسرار وجود »
در پس اين افق عشقانگيز ، * ديده بس منظرهء دردآلود !
* * « ديوِ شب » خسته و خشمآلوده ، * ديده بگشوده دگرباره ز خواب
روز را رنگ پريدهست ز روى * نخلها مبهم و لرزان در آب !
* * ديگر آن شعلهء لرزندهء مهر ، * از دم سرد غروب افسرده
روز ، از دفتر عمر من و « او » * ورقى كنده و با خود برده . . !
شكستهدل
غم نيست گر تو هم هوس اين و آن كنى * با من چه كردهاى تو كه با ديگران كنى ؟
اى گل كه دل به صحبت هر خار و خس دهى * از نيش خنده خون به دل باغبان كنى
گويند روزگار تو با ديگران خوش است * تنها به ما چه مىگذرى سرگران كنى
باور نيامدم كه تو ناآشناپرست * تنها مرا به تير غم خود نشان كنى
هرگز نكردهاى تو ستمگر به كس وفا * تا با من شكسته دلِ خسته جان كنى
جز خون دل به ساغر « دهقان » چه كردهاى ؟ * تا در پيالهء دگران هم از آن كنى