تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1394

مساهمون:

ص١٣٩٤

هرچه بود گذشت

شكست عهد من و گفت هرچه بود گذشت * به گريه گفتمش آرى ولى چه زود گذشت ! بهار بود و تو بودى و عشق بود و اميد * بهار رفت و تو رفتى و هرچه بود گذشت شبى به عمر ، گَرَم خوش گذشت ، آن شب بود * كه در كنار تو با نغمه و سرود گذشت چه خاطرات خوشى در دلم به جاى گذاشت * شبى كه با تو مرا در كنار رود گذشت غمين مباش و مينديش از اين سفر كه تو را * اگرچه بر دل نازك غمى فزود گذشت

وداع

« ترن » آهسته مىلغزيد و مىبرد * نگاه حسرت‌آلودى به همراه سرشكى موج زد در نرگسى مست * برآمد بر لبى از سينه‌اى آه ، * « خداحافظ » لبى جنبيد و گفتى ، * كه جانى با تنى بدرود مىكرد . در آن‌سوى افق ، با كوه ، خورشيد ، * وداعى تلخ و خون‌آلود مىكرد . * چراغ آفتاب آهسته مىمرد * جهان در چشم من تاريك مىشد « قطار » آهسته مىناليد و مىرفت * به آغوش افق نزديك مىشد * به گوشم ناله‌اش زان دور مىگفت : * كه ديگر روزگار عاشقى مرد بهار آرزو « او » بود تا رفت ، * شكفته گلبن امّيد ، پژمرد . . !

اشك

بىگنه تا همچو اشك از چشم يار افتاده‌ام * راست پندارى ز چشم روزگار افتاده‌ام روزگارى در بر او اعتبارى داشتم * بىگنه در چشم او از اعتبار افتاده‌ام گر به روى گل نشينم باغبان ! بر من مگير * گوهرى رخشنده‌ام وز چشم يار افتاده‌ام نيست اميدى كه برگيرد دگر بارم ز خاك * قطره‌اى اشكم ، به خاك رهگذار افتاده‌ام گلبنى زيبنده‌ام وز آب و خاكى ديگرم * شوربختى بين كه در اين شوره‌زار افتاده‌ام گر بهار طبع من نشكفت جاى حرف نيست * دور از آن زيبا رخِ همچون بهار افتاده‌ام
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1394 | سيد محمد باقر برقعى