هركجا سبزهاى و آبى بود * از من و يار ، يادگارى داشت
* * يار بود و بهار بود و مرا * در دل از عشق ، هاىهويى بود
زير آن كاج سالخورده شبى * با وى از عشق ، گفتگويى بود
* * دست زد ، شاخهاى ز كاج گرفت * تارى از موى خويش بر آن بست
گفت : « يعنى كه تا جهان باقيست * نشكنم عهد خويش » ليك شكست
* * سالها رفته زان شب ، امّا باز * ياد آن طرفه ماجرا ماندهست
يار چون عمر رفته ، رفته وليك * كاج و آن تار مو بهجا ماندهست
* * تا مگر « ياد » او رود از ياد * گم شدم در ديار خاموشى
پى درمان درد خويش زدم * چنگ در دامن فراموشى . . .
نامهها
گفتم بگير و دادمش آن نامهها كه بود ، * زين عشق مرده ، بهر دلخسته يادگار
گفتى كه خواند در نگه من كه مىسرود : * « زين پس من و هواى تو و رنج انتظار ! »
* * آن نامهها ، كه با همه آزار عشق سوز ، * هر حرفشان به جان من خسته بسته بود ،
پس دادمش ، گذشتم از او كى گناه از اوست * عهدى نبسته بود ، كه گويم شكسته بود !
* * بگرفت و باز كرد و دگرباره خواند و ديد ، * آن نيشهاى غم كه در آنها نهفته بود ،
چشمم كه با زبان نگاه وى آشناست * ديد آنچه نامهاش سخنى زان نگفته بود !
* * موسيقى سكوت ، در آن لحظه مىنواخت * آهنگهاى آرزوى مردهء مرا . . . .
امّيد مرده بود و گرنه در آن سكوت ، * مىداد تسليت دل افسردهء مرا . . . !