او ، در اين انديشه وين گفتار
آب مىماند درون نهر از رفتار .
قريه ، چونان پيش
در خواب است
آسمان - تلخ و عبوس و تيره - بر آن سايه افكنده است .
* كوه نجوا مىكند با آسمان - غمناك .
مىگريزد رود از رؤياى وحشتبار
مىهراسد گاه ،
درّه ، از پرتاب سنگى از فراز كوه
مىگشايد پلك ،
چشمه ، از منقار گنجشكى شتابآهنگ
مىجهد از خواب ،
باغ ، از فرياد زاغ خفتهاى بر شاخهء گردو
راه ، در رؤياى خونآلود مىبيند :
تكسوارى را فراز اسب رهوارش
ناگه ، از بالاى سنگى ، سايهاى چون برق
مىجهد بر پشت مرد و دشنهاش - چالاك ،
مىشكافد پهلوى او را .
سايه ، همچون باد
مىگريزد در ميان جنگل انبوه تاريكى
اسب ناآرام ،
در كنار مرد خونآلود
مىكشد شيهه ،
مىفشاند يال ،
مىزند سم بر زمين بىتاب
*
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1367
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص١٣٦٧