سياهى بالوپر گسترد و شام غم فرود آمد * چراغ باده روشن كن شبانِ جاودانى را
در اين تاريكى انبوه آيا باز خواهم ديد ؟ * طلوع روشن خورشيدهاى ارغوانى را ؟
تجلّى
در روشنايى دل ، ديدم تو را دوباره * بر دامنت فشاندم يك آسمان ستاره
در گردباد ظلمت ، غرقابهاى حيرت * من لال مانده بودم چون سنگهاى خاره
فرياد خستهام را در ژرفناى دريا * هرگز نمىشنيدى از اوج آن ستاره
يك روز دست موجى از صخرههاى وحشت * بر ساحلم رها كرد : خونين و پارهپاره
چون چشم باز كردم ديدم تو را كه خندان * آرام مىوزيدى زان بحر بىكناره
قريه
قريه در خواب است
آسمان - تلخ و عبوس و تيره - بر آن سايه افكنده است .
اندر اقصاى شبش ، فانوس خردى مىفشاند نور
سوسوى كمرنگ اين فانوس
سايهاى را مىكند ترسيم .
* سايه بيمار است .
بيل بر دوش و غضبآلود ، استاده است خوابانديش
مىكند با خويشتن نجوا :
آبها باريك و دشت و باغمان خشك است .
روستا خالى ز مرد و مردم كارىست
گاوها مُردند و بيل و خيشمان افتاده در هر گوشهاى ياوه .
سيلهاى خانهپرداز بهاران كِشتمان را شست .
گلّهمان را برد .