واقعه
مرغى ، ز شاخسارى ، پيدا و ناپديد * آفاق را به نغمهء شيرين مىآكنيد
باد سحر ، به زمزمه ، گلهاى باغ را * بر آسمان روشن شب مىپراكنيد
بر آبهاى همهمه مىخواند و مىفشاند * شب تا سپيده ، زلف پريشان خويش ، بيد
صوفىوشى ، به جذبهء فرياد مرغكى * از خويش رفت و جامهء خلقان به بردريد
وان خرقه مرقّع درويش سوخته * خورشيد هايلى شد و گرديد ناپديد
اى شب
تو سيهروزتر از خويش نديدى اى شب * تا از آن مهر دلافروز بريدى اى شب
اختران ، خون دل اندر قدمت ريختهاند * تا بدين بزم غمآلود رسيدى اى شب
همچو جان و دل من ، سربهسر آفاق شكفت * تا چو نيلوفر از اين بركه دميدى اى شب
گر جگرگوشهء صبح است دلش چشمهء نور * تو به خون جگر خويش تپيدى اى شب
تو بدين تيرگى و خامشى و تنهايى * مگر از ديدهء اندوه چكيدى اى شب ؟
گو ! چه خواندى ز خط روشن پيشانى صبح ؟ * كه سحرگاه از اين شاخه پريدى اى شب
خزانى
سلامى ، ساقيا از من شراب ارغوانى را * از اين برگ خزان ديده ، بهار جاودانى را
غبارِ فتنه مىبارد ، بگردان چشم مستت را * كه تا يكره بگردانى قضاى آسمانى را
به سحر سرخ مى بشكن طلسم شوم غم امشب * بگردان راه خونبار بلاى ناگهانى را
خزان در باغ سبز ما حريق زرد و سرخ افروخت * ببين ساقى ، ببين بيدادِ بادِ مهرگانى را
چه پيش آمد كه آن دردآشنا همزاد من گم شد * خدا را با چه كس گويم غم بىهمزبانى را ؟