تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1365

مساهمون:

ص١٣٦٥

واقعه

مرغى ، ز شاخسارى ، پيدا و ناپديد * آفاق را به نغمهء شيرين مىآكنيد باد سحر ، به زمزمه ، گلهاى باغ را * بر آسمان روشن شب مىپراكنيد بر آبهاى همهمه مىخواند و مىفشاند * شب تا سپيده ، زلف پريشان خويش ، بيد صوفىوشى ، به جذبهء فرياد مرغكى * از خويش رفت و جامهء خلقان به بردريد وان خرقه مرقّع درويش سوخته * خورشيد هايلى شد و گرديد ناپديد

اى شب

تو سيه‌روزتر از خويش نديدى اى شب * تا از آن مهر دل‌افروز بريدى اى شب اختران ، خون دل اندر قدمت ريخته‌اند * تا بدين بزم غم‌آلود رسيدى اى شب همچو جان و دل من ، سربه‌سر آفاق شكفت * تا چو نيلوفر از اين بركه دميدى اى شب گر جگرگوشهء صبح است دلش چشمهء نور * تو به خون جگر خويش تپيدى اى شب تو بدين تيرگى و خامشى و تنهايى * مگر از ديدهء اندوه چكيدى اى شب ؟ گو ! چه خواندى ز خط روشن پيشانى صبح ؟ * كه سحرگاه از اين شاخه پريدى اى شب

خزانى

سلامى ، ساقيا از من شراب ارغوانى را * از اين برگ خزان ديده ، بهار جاودانى را غبارِ فتنه مىبارد ، بگردان چشم مستت را * كه تا يك‌ره بگردانى قضاى آسمانى را به سحر سرخ مى بشكن طلسم شوم غم امشب * بگردان راه خونبار بلاى ناگهانى را خزان در باغ سبز ما حريق زرد و سرخ افروخت * ببين ساقى ، ببين بيدادِ بادِ مهرگانى را چه پيش آمد كه آن دردآشنا همزاد من گم شد * خدا را با چه كس گويم غم بىهمزبانى را ؟