با بهار
بيا ، چو باد برآييم گرد گلشنها * ز جام باغ بنوشيم عطر سوسنها
چو برگ لاله كه آكنده دامن از ژاله * بيا كنيم ز گلبرگ لاله دامنها
به نامرادى ما تا تو رفتهاى زين جمع * ستاره مىچكد از چشم باز روزنها
به دستگيرى ما رستمى نخواهد خاست ؟ * هماره بندىِ چاه غماند بيژنها ؟
در اين سراچهء وحشت چه خفتهاى ؟ برخيز * كه تيغ فتنه بلند است و دست رهزنها
به بال نغمه ، در اين صبح آتشين بهار * بيا چو باد برآييم گرد گلشنها
جوانه
تو با نسيم بهار آمدى به خانهء من * دميد از نفس سبز تو جوانهء من
زلال چشمهء آواز بلبلان جاريست * خوشا به حال تو ، اى باغ پرترانهء من
غبار تيرهء غمها گرفته بود مرا * چو موج نور فروريختى به خانهء من
تو غمگسار من دلشكسته خواهى شد * اگر زمانه نتازد به آشيانهء من
چو بارِ هستى خويشت ، به دوش خواهم برد * تو سير هر دوجهان مىكنى به شانهء من
دميد برق نگاه تو چون ستارهء صبح * بر آسمان شب تار بىكرانهء من
به باغ ، غنچهء نشكفتهاى نخواهد ماند * كه آشيان نسيم است هر ترانهء من
به : احمد كسيلا
حديث درد
كدام فتنه بدين خيل بىپناه رسيد * كه موج خون شهيدان به اوج ماه رسيد
چه نعره بود كه از جان عاشقان برخاست * كدام آتش سوزان بدين گياه رسيد
جمال عدل ، رخ از خاكيان فروپوشيد * « كمال ظلم ، به فرياد دادخواه رسيد » « 1 »
بسوخت جان من از انتظار و كس نسرود * كه آن سوار دلاور ، ز گرد راه رسيد
حديث درد تو چندان شرر به جانم ريخت * كه دود آتش آهم به مهر و ماه رسيد
ستاره خون شد و خورشيد مرد و ماه نماند * چهها كه بر سر اين عالم تباه رسيد
هامش
( 1 ) - « كمال عدل ، به فرياد دادخواه رسيد » : حافظ