تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1363

مساهمون:

ص١٣٦٣

بيزارى

سپيده سر زد و در من هنوز شب جاريست * شبى كه چشمهء انديشه‌هاى زنگاريست تو اى پرندهء غمگين فصلهاى سياه * بخوان كه با دل من ، آنچه هست بيزاريست به سير باغ و بهاران ، دلم شكفته نشد * درون هر رگ من خون صد خزان جاريست مرا به خويش رها كن كه افعى پيرم * زده‌ست بر تن رنجور و زخمها كارىست مرا چو شبنمى اى آفتاب خواب بنوش * كه در هراسم و آغاز صبح بيداريست گل شكايت ما ناشكفته ماند « درود » * كه روزگار دل‌آزارى و جفاكاريست
براى : ه . ا . سايه

يادگار

ز شيوهء سخن خواجه رنگ و بو دارى * « به يادگار بمانى كه بوى او دارى » به جويبار نسيم سحر بران اى گل * كنون كه زورق رنگين مشك‌بو دارى زلال شعر ترت ، جاودانه جارى باد * كه خوش به ميكدهء عشق ، هاىوهو دارى به جرعهء تو ز خود مىرويم و مىدانيم * شراب خواجهء شيراز در سبو دارى تو از تبار خدايان نغمه و غزلى * چرا ز گلبن اندوه ، رنگ و بو دارى ؟ تو اى پرندهء شيرين بخوان كه خود پيداست * هزار نغمهء گلرنگ در گلو دارى

سراب « 1 »

فداى چشم تو گردم كه آفتاب در اوست * شكست وحشت شبهاى اضطراب در اوست شبى كمينگه دشمن ، شبى كمينگه هول * شبى كه نعرهء خونين آفتاب در اوست در اين كوير بلا ، بيش از اين درنگ مكن * كه جاى آب روان ، عشوهء سراب در اوست مبين به چشم حقارت در اين نهال نحيف * كه خوابهاى عطش‌بار انقلاب در اوست از اين گريوهء وحشت گذر مكن زنهار ! * كه خون داغ‌تر از آهن مذاب در اوست
هامش
( 1 ) - به استقبال غزلى از نادر نادرپور با اين مطلع :به چشم سبز تو نازم كه ميل خواب در اوست * چو برگ تازه كه سرسبزى لعاب در اوستو پيشكش به او .