گره فكند به كارم فلك كه در همه عمر * ز جعد پرگره و زلف پرشكن گويم
شبى بر آن شدم از اشتياق ديدارش * كه آنچه موسى عمران بگفت من گويم
گشود برقع و گفتا من آن نِيَم اى دوست * كه پاسخ ار نى گفتن تو لن گويم
از بهر خدا
آسمان از همه سر بر سر ما ريخت بلا * هان مگر چاره كند رحمت حق ، عزّ علا
دل غمين ، حال دژم ، درد فزون ، چاره محال * جان هدف ، عمر تلف ، ملك هدر ، مال هبا
آخر اين سنگدلانِ بتر از شمر و سنان * از چه پنهانشدگانند چو خولى به خلا
طبل پنهان نتوان بر زدن از زير گليم * طشت از بام درافتاد و شنيدند صدا
خاكتان رفت به باد اين چه وزير و چه امير * خاكتان باد به سر ، اين چه وفا و چه حيا ! !
« انورى » گفت و من امروز همان مىگويم * آخر اى قوم ! نه از بهر من ، از بهر خدا