زان جام مى كه ريخت به كارون ز دست من * طغيان و مستىاش ز حدود ادب گذشت
چون اين جهان به لهو و لعب گشت استوار * عمر حقيقى آنكه به لهو و لعب گذشت
اين دهر خواستار جنون است و عمر ما * در جستجوى عقل و ادب بىسبب گذشت
جاه و حسب نصيب حريفى پياله نوش * كاندر طريق عشق ز جاه و حسب گذشت
افزونطلب مباش كه سيل بلا مدام * بر بارگاه مردم افزونطلب گذشت
با اينهمه ز دورىات اى آيت جمال * روز و شبان من همه در تابوتب گذشت
جان زدسترفتهء « دانش » به لب رسيد * در خاطرش چو ياد تو اين نوشلب گذشت
انقلاب ادبى
انقلابى مگر ايران را در بر گيرد * تا كه جان يافته و زندگى از سر گيرد
شد سيه صفحهء تاريخ ز نادانى ما * سرخى خون مگر اين رنگ سيه برگيرد
وقت آن است كه اين كشور فرتوت ز نو * خود بر سر نهد و مقنعه از سر گيرد
جاى اين بىخردان مرد خرد بنشيند * مسند بىهنران مرد هنرور گيرد
زين بزرگان جبان ملك محال است محال * كآبروى دگر و رونق ديگر گيرد
سائسى بايد با فكر جوان روح غنى * كه به دشمن نفروشد وطن و زر گيرد
داهئى تا نگذارد كه عدو از حد خويش * پا فراتر نهد و جاى فراتر گيرد
دست جور و ستم از بيخ ببرد با تيغ * داد مظلومان از مرد ستمگر گيرد
لشگرى نيك بيارايد افزون ز شمار * اين درست است كه شه ملك به لشكر گيرد
سپهى با هنر و نظم كه از برق سليح * برق از ديدهء بدخواه بداختر گيرد
عهد عهديست كه هر قومى آزادى خويش * با سرنيزه و در سايهء خنجر گيرد