تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1341

مساهمون:

ص١٣٤١
زان جام مى كه ريخت به كارون ز دست من * طغيان و مستىاش ز حدود ادب گذشت چون اين جهان به لهو و لعب گشت استوار * عمر حقيقى آنكه به لهو و لعب گذشت اين دهر خواستار جنون است و عمر ما * در جستجوى عقل و ادب بىسبب گذشت جاه و حسب نصيب حريفى پياله نوش * كاندر طريق عشق ز جاه و حسب گذشت افزون‌طلب مباش كه سيل بلا مدام * بر بارگاه مردم افزون‌طلب گذشت با اين‌همه ز دورىات اى آيت جمال * روز و شبان من همه در تاب‌وتب گذشت جان زدست‌رفتهء « دانش » به لب رسيد * در خاطرش چو ياد تو اين نوش‌لب گذشت

انقلاب ادبى

انقلابى مگر ايران را در بر گيرد * تا كه جان يافته و زندگى از سر گيرد شد سيه صفحهء تاريخ ز نادانى ما * سرخى خون مگر اين رنگ سيه برگيرد وقت آن است كه اين كشور فرتوت ز نو * خود بر سر نهد و مقنعه از سر گيرد جاى اين بىخردان مرد خرد بنشيند * مسند بىهنران مرد هنرور گيرد زين بزرگان جبان ملك محال است محال * كآبروى دگر و رونق ديگر گيرد سائسى بايد با فكر جوان روح غنى * كه به دشمن نفروشد وطن و زر گيرد داهئى تا نگذارد كه عدو از حد خويش * پا فراتر نهد و جاى فراتر گيرد دست جور و ستم از بيخ ببرد با تيغ * داد مظلومان از مرد ستمگر گيرد لشگرى نيك بيارايد افزون ز شمار * اين درست است كه شه ملك به لشكر گيرد سپهى با هنر و نظم كه از برق سليح * برق از ديدهء بدخواه بداختر گيرد عهد عهديست كه هر قومى آزادى خويش * با سرنيزه و در سايهء خنجر گيرد
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1341 | سيد محمد باقر برقعى