فراق يار
كسى ز حال من خسته باخبر ماند * كه در فراق تو يك شام تا سحر ماند
بدين روش كه بكاهد تنم ز عشق بتان * كجا ز هستىام اندر جهان اثر ماند
خبر چه پرسى از آن دل كه روزگار دراز * ز جان خويشتن اينگونه بىخبر ماند
هزار شكوه به دل دارم و نيارم گفت * به پيش روى تو كى شكوه در نظر ماند
مرا ز حرف بتان دل نخواهد آزردن * كه تلخى از لب شيرين به نيشكر ماند
دلى كه خون شد و كاهش نداد يار رواست * كه از خراب هم آن دل خرابتر ماند
چنين پسر كه تويى جان من خدا نكند * كه داغ و حسرتت اندر دل پدر ماند
تو را كه بر چو حرير است و روى چون ديبا * دريغ از دل سختت كه چون حجر ماند
بيان يك شب هجرت به صدهزار زبان * اگر كه شرح دهم باز مختصر ماند
از آن به شام و سحر الفت است « دانش » را * كه زلف و چهر تو چون شام و چون سحر ماند
يار وفادار
تا به گلزار و چمن آن بت فرخار برفت * آبروى چمن و رونق گلزار برفت
زاهد ار يك نظر آن شوخ شكرلب مىديد * كى دگر بر من دلخستهاش انكار برفت
بعد از اين منع من از باده نشايد كردن * كه مرا دنيى و دين بر سر اين كار برفت
زاهد و خرقهء سالوس من و جام شراب * كاين نصيبيست كه در عالم اسرار برفت