تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1336

مساهمون:

ص١٣٣٦

فراق يار

كسى ز حال من خسته باخبر ماند * كه در فراق تو يك شام تا سحر ماند بدين روش كه بكاهد تنم ز عشق بتان * كجا ز هستىام اندر جهان اثر ماند خبر چه پرسى از آن دل كه روزگار دراز * ز جان خويشتن اين‌گونه بىخبر ماند هزار شكوه به دل دارم و نيارم گفت * به پيش روى تو كى شكوه در نظر ماند مرا ز حرف بتان دل نخواهد آزردن * كه تلخى از لب شيرين به نيشكر ماند دلى كه خون شد و كاهش نداد يار رواست * كه از خراب هم آن دل خراب‌تر ماند چنين پسر كه تويى جان من خدا نكند * كه داغ و حسرتت اندر دل پدر ماند تو را كه بر چو حرير است و روى چون ديبا * دريغ از دل سختت كه چون حجر ماند بيان يك شب هجرت به صدهزار زبان * اگر كه شرح دهم باز مختصر ماند از آن به شام و سحر الفت است « دانش » را * كه زلف و چهر تو چون شام و چون سحر ماند

يار وفادار

تا به گلزار و چمن آن بت فرخار برفت * آبروى چمن و رونق گلزار برفت زاهد ار يك نظر آن شوخ شكرلب مىديد * كى دگر بر من دل‌خسته‌اش انكار برفت بعد از اين منع من از باده نشايد كردن * كه مرا دنيى و دين بر سر اين كار برفت زاهد و خرقهء سالوس من و جام شراب * كاين نصيبيست كه در عالم اسرار برفت