شكوهء خاطر
در من دگر تحمّل رنج و تعب نماند * جانى كه هر دقيقه بيايد به لب نماند
در روح من تزلزل و وسواس راه يافت * در جسم من بجز تعب و تابوتب نماند
اعصاب آهنين من از هم فروگسست * خونسردىام به جاى نماند و عصب نماند
آن شعلههاى سركش گيتىفروز طبع * خاموش گشت و جز شررى از غضب نماند
من خو گرفتهام به غم و رنج خويشتن * آنسان كه رغبتم به نشاط و طرب نماند
از سر خيال دختر زرّينهمو برفت * در دل هواى دلبر سيمين سلب نماند
عشقى دگر در اين دل زيباپرست من * زان يار چشم ميشى بيجادهلب نماند
اين دل كه جز به خانهء خمّار ره نداشت * در اعتكاف كعبهء بنت العنب نماند
چون شب شدهست روز عزيزان و مر مرا * اميد صبح در دل اين تيرهشب نماند
بگرفته ناكسان دنى كارها به دست * فخرى دگر به پاكى اصل و نسب نماند
فضل و ادب به كار نيايد كه ارزشى * ديگر براى دانش و فضل و ادب نماند
جايى براى مردم آزادهدل دگر * كايد فزون ز مردم افزونطلب نماند
از حقد و كينه قدر بزرگان ز دست رفت * گر عزتى نماند بهجا زينسبب نماند
مردانگى ز عرصهء اين پهندشت رفت * رادى به زير گنبد نه تو قبب نماند
در كارها تقلّب و تزوير رخنه كرد * در فكرها به غير هوا و شغب نماند
اخلاق زشت بولهبى مانده استوار * گر در جهان نشانهاى از بولهب نماند
در كرانهء شطّ العرب
يك هفته وقت ما به نشاط و طرب گذشت * وان هفته در كرانه شطّ العرب گذشت
در فرودين چو نخل ز بار رطب تهىست * ناچار امر ما به عصير عنب گذشت
بسيار شب كه هيچ نخفتيم و مىزديم * تا صبح صادق آمد و گفتا كه شب گذشت
صحبت نرفت از نسب اين و آن و وقت * در صحبت شراب صحيح النّسب گذشت