چامهء من گوهريست ملك جهانش بها * كيست كه از من خرد گوهر ارزان من
انورى عصر خويش شاعر قطران سخن * شاه جهان پهلوى سنجر و مملان من
برترم از شاعران من به سخنگسترى * بر همه شاهان سر است شاه جهانبان من
از ديوان حكيم سورى
از آش رشته است لبالب تغارها * وز سوريان نشسته فرازش قطارها
آن چمچمههاى پر شده بر دست سوريان * مانند بيلها به كف آبيارها
آن مرغها نهفته به سرپوش قاپها * چون كبكها كه در شب تيره به غارها
دوغ از قرابه بين به قدح گر نديدهاى * آن آبهاى غلطان از آبشارها
شيرينپلو معاينه گويى كه خسرويست * ور نه ز چيست بر سر او آن نثارها
آن سيخها به دست گروه كبابيان * مانند نيزهها به كف نيزهدارها
قانع به كنگريم و به كنگر بساختيم * چون اشتران باديه با نوك خارها
خوشتر ز نقش روى ، به رانى نكرده است * نقّاش دهر ز آنهمه نقش و نگارها
تا دور مطبخ همهكس بنگرم مدام * هستم چو مؤذّنان به فراز منارها
ازبسكه نقل و مزهء مىخوارگان خورم * بىمزه مىخورند همه ميگسارها
در مطبخ عزا و عروسى هركسى * يكتن منم ز جمله مشير و مشارها
چون بار هندوانه ببينم بر اشتران * فخ مىكنم كه بگسلد از هم مهارها
اندر خيال آنكه چو بگسسته شد مهار * باشد كه هندوانهاى افتد ز بارها
ناخوانده چون به بزم كسان پاى مىنهم * سر را به زير دارم چون شرمسارها
خواهم كسم نداند و غافل كه هركسى * بر سفرهء هزار كسم ديده بارها
سورى نه خود منم كه در اين شهر چون منند * نه يك نه ده نهصد نه دوصد بل هزارها
اين بر روايتيست كه بو نصر گفته است * « از كوهسارها كه سترد آن نگارها »
مرغ همسايه
نعمتم گرچه هست گوناگون * باز چشمم به سفرهها باز است
طعمه كز خوان ديگران باشد * بهر آن مرغ دل به پرواز است
گفتهاند از قديم و در مثل است * مرغ همسايه در نظر غاز است