اين چه صهباست كه يك جرعه نپيموده هنوز * قدرت ناطقه و حالت گفتار برفت
قصّهء حسن تو و شرح اسيران غمت * ماجراييست كه در هر سر بازار برفت
دوش از مستى و مخمورى آن نرگس مست * تو ندانى كه چه بر مردم هشيار برفت
قد دلجوى تو در باغ خراميد بناز * پاى سرو چمن از شيوه و رفتار برفت
دل و دين در سر عشق تو نهاديم و شديم * فارغ آنكس كه در اين راه سبكبار برفت
كاش بر تربت « دانش » پس از اين بنويسند * خرّم آن عمر كه با يار وفادار برفت
فضل و هنر
كسب هنر كن كه مردمان هنردوست * دوست بدارند مردم هنرى را
قدر گهر گر كه ناشناس ندانست * كس نه گهر خوار كرد ، نى گهرى را
علم و ادب پيش گير نى سفه و جهل * فضل و هنر پيشه كن نه هزل و مرى را
علم و حقايق گرت به گوش نيايد * پس ز شنفتن توبهشناس كرى را
كورى و بىعلمى از تو گر كه بپرسند * پس تو مرجّح بدار بىبصرى را
جهل بدان دل كه رخ ز علم بتابد * ديده ببندد مجال چارهگرى را
كى دهدش تابش آفتاب سعادت * طى كند ار شصت دوره قمرى را
چرا نگويم
به يار خويشتن اسرار دل چو من گويم * چرا نگويم در سرّ و در علن گويم
چه بوسهها كه بدزديدم از بناگوشش * بدان بهانه كه در گوش او سخن گويم
تمام راز درون با تو گفتهام اى دوست * بمانده يكسخن آن نيز در كفن گويم
دمى عنان بكش اى خسرو شكردهنان * كه تا حكايت شيرين ز كوهكن گويم
به شب خوشم كه چو پروانه پيش شمع رخش * به جان بسوزم و از حال خويشتن گويم