خاطر ز هيچ و پوچ جهان وانهادهايم * كرديم غسل عشق به خونابهء شراب
ديباچهء كتاب جهان بر دورنگى است * يكرنگ بودهايم و نخوانديم زين كتاب
خورشيد عشق راه به جايى نمىبرد * در سرزمين تيرهدلان هميشه خواب
پيمودهايم هفت خط جام عشق را * جانا ز پير آخر خط روى برمتاب
ما را ز شوخچشمى ايّام باك نيست * آزادهايم و باك نداريم از حساب
چون « خوشكلام » دل گرو عشق دادهايم * اين كيمياى جادويى لحظههاى ناب
آبروى تهمت
جلوههاى ناز گل بشكست در بزم جهان * تا كه جانانم خرامان گشت سوى بوستان
در چراغان شب تاريك من نقش خيال * مىزند پهلو ، به خورشيد هزاران كهكشان
داغ رسوايى ما ، خود آبروى تهمت است * بر جبين ننگ بنشيند عرق زين سايبان
در رگان جارى ايّام هيچ احساس نيست * خواب شبنم مىربايد ژرفناى آسمان
در ، دمى ، آيد ، خطور خاطر معراج عشق * از شكوهش عالمى از شرم مىگردد نهان
نرگس مخمور ساقى مىكشد ما را به ناز * اين جنونم بس گر از چنگش ربايم عود جان
دامن آلودهء ما را تواند پاك كرد ؟ * صافى خون شفيق دُردهاى مىكشان ؟
زد به هم تركيب عالم را به استغناى طبع * غيرت هستى گداز ما ز اوج لامكان
گريهها در چشم بشكستيم ، چندان تا رقيب * از غماهنگ نجيب ما نگردد شادمان
تا دلى داريم افسونساى عشق او ، مدام * جمله غمها ، گردنآويز است ما را همچنان
خاطر ما « خوشكلاما » شادخوار خوانِ اوست * شادخواران غم عشقيم و مست و سرخوشان
غناى قناعت
منّتپذير همّت بىتكيهگاهىام * ز آلودگى خاك رها همچو ماهىام
خو كردهام ، به پيلهء تنهايى آنچنان * خود سرپناه و تكيهگه بىپناهىام
تا خاك كوى دوست بود مأمن نياز * دور از رياى صومعه و خانقاهىام
خلقى به بىنيازى ما غبطه مىخورند * باشد غناى كنج قناعت گواهىام
زان بندگى پير خرابات مىكنم * كز قاف تا به قاف دهد پادشاهىام