تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1315

مساهمون:

ص١٣١٥
خاطر ز هيچ و پوچ جهان وانهاده‌ايم * كرديم غسل عشق به خونابهء شراب ديباچهء كتاب جهان بر دورنگى است * يكرنگ بوده‌ايم و نخوانديم زين كتاب خورشيد عشق راه به جايى نمىبرد * در سرزمين تيره‌دلان هميشه خواب پيموده‌ايم هفت خط جام عشق را * جانا ز پير آخر خط روى برمتاب ما را ز شوخ‌چشمى ايّام باك نيست * آزاده‌ايم و باك نداريم از حساب چون « خوش‌كلام » دل گرو عشق داده‌ايم * اين كيمياى جادويى لحظه‌هاى ناب

آبروى تهمت

جلوه‌هاى ناز گل بشكست در بزم جهان * تا كه جانانم خرامان گشت سوى بوستان در چراغان شب تاريك من نقش خيال * مىزند پهلو ، به خورشيد هزاران كهكشان داغ رسوايى ما ، خود آبروى تهمت است * بر جبين ننگ بنشيند عرق زين سايبان در رگان جارى ايّام هيچ احساس نيست * خواب شبنم مىربايد ژرفناى آسمان در ، دمى ، آيد ، خطور خاطر معراج عشق * از شكوهش عالمى از شرم مىگردد نهان نرگس مخمور ساقى مىكشد ما را به ناز * اين جنونم بس گر از چنگش ربايم عود جان دامن آلودهء ما را تواند پاك كرد ؟ * صافى خون شفيق دُردهاى مىكشان ؟ زد به هم تركيب عالم را به استغناى طبع * غيرت هستى گداز ما ز اوج لامكان گريه‌ها در چشم بشكستيم ، چندان تا رقيب * از غماهنگ نجيب ما نگردد شادمان تا دلى داريم افسون‌ساى عشق او ، مدام * جمله غمها ، گردن‌آويز است ما را همچنان خاطر ما « خوش‌كلاما » شادخوار خوانِ اوست * شادخواران غم عشقيم و مست و سرخوشان

غناى قناعت

منّت‌پذير همّت بىتكيه‌گاهىام * ز آلودگى خاك رها همچو ماهىام خو كرده‌ام ، به پيلهء تنهايى آن‌چنان * خود سرپناه و تكيه‌گه بىپناهىام تا خاك كوى دوست بود مأمن نياز * دور از رياى صومعه و خانقاهىام خلقى به بىنيازى ما غبطه مىخورند * باشد غناى كنج قناعت گواهىام زان بندگى پير خرابات مىكنم * كز قاف تا به قاف دهد پادشاهىام