كه ، حافظ گفت
اگر آن سرو نازِ خرّمى بر من گذار آرد * به باغ بىبهار دل هزاران گل به بار آرد
فرستد گر پيامى بر كوير تشنهء جانم * به ابر مهربانى فيض باران بهار آرد
عطش در سينهام مىسوزد از بيداد آن ساقى * چو بينم چشمهء نوشش حريفان را قرار آرد
دلارامم چه مىداند ، كه بىماه رخش هر شب * چه كوكبها كه چشمم بر خيال او نثار آرد
به كوى عشق بگذر تا كنم جان برخى راهت * رقيب بىبها بر خيره نقد كمعيار آرد
ز رسم چرخ دون آزادگان را زينهار آريد * كه اين بىپير زخمش را به دلهاى فگار آرد
لبى ناكرده تر از بادهء مقصود ، خواهى ديد * كه ناگه جام كامت را شكستى روزگار آرد
غرور سركشت ، پامال كن كاين دهر افسونگر * به هردم ، دام نيرنگش ، غزالى را شكار آرد
تو پيك مهربانى باش بر عاشق كه « حافظ » گفت * كه پند پير دير عشق ، درّ شاهوار آرد
« درخت دوستى بنشان كه كام دل به بار آرد * نهال دشمنى بركن كه رنج بىشمار آرد »
پيرِ آخرِ خط
بر غربت كويرى ما ، خيره شد سراب * از داغ تشنهكامى ما تاب آب ، آب
ما دُردنوش بىغش ميخانهء غميم * بر آستان ميكده لا يعقل و خراب
مرهون مهربانى بىحد بادهايم * بخشد به جان خستهء ما خون آفتاب
چنگ طرب شكار فلك قصد ما ، چو كرد * ماييم و خلوتى و مى و نغمهء رباب