بىنشانى از تو مىجويد نشان * برفشان آن آستين زرفشان
تا گشايد لفظ و معنى را گره * آنچه دارى در توان ، ياريش ده
با تو گر يارى كنى از تاروپود * عقدهء دل را توان آسان گشود
* * از زبان پارسى گويم نخست * اين زبان سرمايهء فرهنگ توست
نام ديرين زبان ما ، درىست * پارسى ما را زبان مادريست
بود گلگشت تو در بستان او * شير دانش خوردى از پستان او
او به مهر مادرى چون جان خويش * مر تو را پرورد در دامان خويش
اين لسان اهل فردوس برين * در معانى از بيان سحرآفرين
رفته تا بنگالهاش قند سخن * طوطيان هند از آن شكّرشكن
وز بخارا تا به كشمير و به رى * يكشبه ، صدساله ره را كرده طى
ره ز رى تا قونيه پيموده است * گرچه مقصد تا سپاهان بوده است
پس بهسوى گنجه و شروان گذشت * راه خود پيمود و نيز از آن گذشت
روى سوى خطهء شيراز كرد * تنگ شكر را در آنجا باز كرد
بزم خود گسترد در هر مرزوبوم * از در آمويه تا اقصاى روم
بىسپر از خاوران تا باختر * وان به نيرو ، هر نفس گستاختر
پهن گيتى عرصهء جولان او * « از حلب تا كاشغر ميدان او »
يكّهتازانى به مضمار بيان * لفظ با معنى عنان اندر عنان
لفظ و معنى مىرود بر يك نسق * گاه گيرد لفظ بر معنى سبق
گاه در سير سخن ، همراه اوست * « مىرود آنجا كه خاطرخواه اوست »
گاه معنى لفظ را در پى نهد * راز خود را بر زبان نى نهد
با نواى « بشنو از نى » دم زند * « حرف و نطق و صوت را برهم زند »
اين دو غوّاصان درياى هنر * با شتاب از هفت دريا درگذر
اين دو همراهان چست تيزگام * آسمانپيماى بيداى كلام
بارور شد نطفهء پيوندشان * نظم و نثر پارسى فرزندشان
زاده و پرورده و بالان شده * سعدى و فردوسى و سلمان شده
فرّخى و عنصرى و انورى * آن خداوندان گفتار درى
* *