تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1296

مساهمون:

ص١٢٩٦
بىنشانى از تو مىجويد نشان * برفشان آن آستين زرفشان تا گشايد لفظ و معنى را گره * آنچه دارى در توان ، ياريش ده با تو گر يارى كنى از تاروپود * عقدهء دل را توان آسان گشود * * از زبان پارسى گويم نخست * اين زبان سرمايهء فرهنگ توست نام ديرين زبان ما ، درىست * پارسى ما را زبان مادريست بود گلگشت تو در بستان او * شير دانش خوردى از پستان او او به مهر مادرى چون جان خويش * مر تو را پرورد در دامان خويش اين لسان اهل فردوس برين * در معانى از بيان سحرآفرين رفته تا بنگاله‌اش قند سخن * طوطيان هند از آن شكّرشكن وز بخارا تا به كشمير و به رى * يك‌شبه ، صدساله ره را كرده طى ره ز رى تا قونيه پيموده است * گرچه مقصد تا سپاهان بوده است پس به‌سوى گنجه و شروان گذشت * راه خود پيمود و نيز از آن گذشت روى سوى خطهء شيراز كرد * تنگ شكر را در آنجا باز كرد بزم خود گسترد در هر مرزوبوم * از در آمويه تا اقصاى روم بىسپر از خاوران تا باختر * وان به نيرو ، هر نفس گستاخ‌تر پهن گيتى عرصهء جولان او * « از حلب تا كاشغر ميدان او » يكّه‌تازانى به مضمار بيان * لفظ با معنى عنان اندر عنان لفظ و معنى مىرود بر يك نسق * گاه گيرد لفظ بر معنى سبق گاه در سير سخن ، همراه اوست * « مىرود آنجا كه خاطرخواه اوست » گاه معنى لفظ را در پى نهد * راز خود را بر زبان نى نهد با نواى « بشنو از نى » دم زند * « حرف و نطق و صوت را برهم زند » اين دو غوّاصان درياى هنر * با شتاب از هفت دريا درگذر اين دو همراهان چست تيزگام * آسمان‌پيماى بيداى كلام بارور شد نطفهء پيوندشان * نظم و نثر پارسى فرزندشان زاده و پرورده و بالان شده * سعدى و فردوسى و سلمان شده فرّخى و عنصرى و انورى * آن خداوندان گفتار درى
* *