تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1294

مساهمون:

ص١٢٩٤
عرصهء جولان او ، ميدان تو * گوى او اندر خم چوگان تو فرّخى هم بهره جست از مايه‌ات * سرو او باليد زير سايه‌ات نونهالش دست‌پرورد تو بود * ارمغانش هم رهاورد تو بود عنصرى پروردهء دامان تو * در دبستان طفل ابجدخوان تو حافظ از برشد به بام آسمان * نردبانش خود تو بودى اى زبان رمزها گر داشت از راز تو داشت * سوز دل با ساز دمساز تو داشت چالش سعدى به نيروى تو بود * آب اين سرچشمه از جوى تو بود در گلستانش تو بودى باغبان * بلبلش بر شاخسارت نغمه‌خوان بوستان را آبيارى كرده‌اى * گونه‌گون گلها در آن پرورده‌اى گر غزالش در غزل شد رام او * دانه پاشيدى تو اندر دام او عطر عطّار از شميم بوى توست * اين نسيم از كوى تو وز سوى توست بر سر خوان تو ، مهمان تو بود * گر سنايى هم ثناخوان تو بود خيمه زد خيام هم بر بام تو * بود جامى نيز مست از جام تو داشت گر نامى نظامى از تو داشت * توسنش اين تيزگامى از تو داشت سودش از سرمايهء سرشار تو * پنج‌گنجش مخزن الاسرار تو « مثنوى را هم تو مبدأ بوده‌اى * گر فزون شد ، تو بر آن افزوده‌اى اين‌همه سوداگر سود تواند * خوشه‌چين خرمن جود تواند كيستم من تا كه لاف از خود زنم * نيستم جولاهه تا بر خود تنم از كه پرسم ؟ در تو مىجويم تو را * با زبان تو ثنا گويم تو را * * اى زبان پارسى ، در كار باش * رهگشاى راه ناهموار باش لفظپردازى و معنىآفرين * در عذوبت ، لفظ با معنى قرين با تو بتوان گفت بىبست و گسست * با اشارت يا كنايت هرچه هست يارىام ده تا توانم گفت باز * آنچه در دل دارم از گرم و گداز جويبار نثر تو صافى ز درد * ريگ را در قعر آن بتوان شمرد نظم بىپيرايه از دل خاسته * يا كه زيور بسته و آراسته از رسايى نظم در اوج كمال * در روانى نثر چون آب زلال