عرصهء جولان او ، ميدان تو * گوى او اندر خم چوگان تو
فرّخى هم بهره جست از مايهات * سرو او باليد زير سايهات
نونهالش دستپرورد تو بود * ارمغانش هم رهاورد تو بود
عنصرى پروردهء دامان تو * در دبستان طفل ابجدخوان تو
حافظ از برشد به بام آسمان * نردبانش خود تو بودى اى زبان
رمزها گر داشت از راز تو داشت * سوز دل با ساز دمساز تو داشت
چالش سعدى به نيروى تو بود * آب اين سرچشمه از جوى تو بود
در گلستانش تو بودى باغبان * بلبلش بر شاخسارت نغمهخوان
بوستان را آبيارى كردهاى * گونهگون گلها در آن پروردهاى
گر غزالش در غزل شد رام او * دانه پاشيدى تو اندر دام او
عطر عطّار از شميم بوى توست * اين نسيم از كوى تو وز سوى توست
بر سر خوان تو ، مهمان تو بود * گر سنايى هم ثناخوان تو بود
خيمه زد خيام هم بر بام تو * بود جامى نيز مست از جام تو
داشت گر نامى نظامى از تو داشت * توسنش اين تيزگامى از تو داشت
سودش از سرمايهء سرشار تو * پنجگنجش مخزن الاسرار تو
« مثنوى را هم تو مبدأ بودهاى * گر فزون شد ، تو بر آن افزودهاى
اينهمه سوداگر سود تواند * خوشهچين خرمن جود تواند
كيستم من تا كه لاف از خود زنم * نيستم جولاهه تا بر خود تنم
از كه پرسم ؟ در تو مىجويم تو را * با زبان تو ثنا گويم تو را
* * اى زبان پارسى ، در كار باش * رهگشاى راه ناهموار باش
لفظپردازى و معنىآفرين * در عذوبت ، لفظ با معنى قرين
با تو بتوان گفت بىبست و گسست * با اشارت يا كنايت هرچه هست
يارىام ده تا توانم گفت باز * آنچه در دل دارم از گرم و گداز
جويبار نثر تو صافى ز درد * ريگ را در قعر آن بتوان شمرد
نظم بىپيرايه از دل خاسته * يا كه زيور بسته و آراسته
از رسايى نظم در اوج كمال * در روانى نثر چون آب زلال
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1294
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص١٢٩٤