چون گرفتاران دل ، در اضطراب * رفته از جان هوش و از چشمانش خواب
لحظههايش دربهدر ، سنگين گذر * صبح و شامش پرملال و بىثمر
با نگاهى خسته ، آلوده به خون * رفته تا اعماق و ژرفاى جنون
خود ، پناهى جسته در ويرانهاى * فارغ از غوغاى دام و دانهاى
خيمه چون بندد به شبها ابر آه * راه را بندد ز هر سو بر نگاه
مىسپارم من عنان ، در دست باد * تا برد هر جاى ، هرچه باد ، باد !
مىنشينم فارغ از غوغاى نام * خوش مىآيى جانبم ، امّا نه رام
در حريم سايهها پنهان شده * رفته از هرجا ، نديم جان شده
چون خيالى ناز و نازكتر ز گل * زورقى بر آب ، سرتاسر ز گل
عطر نيلوفر وزان از ديدهات * ماه شبها ، تابش آيينهات
در دو چشمت عطر ناب باغ شب * خوش نشانده شعلههاى گرم تب
تا نگاهت ريخت بر جان و تنم * اخگرى افكندهاى بر خرمنم
اى همه هستى من در باز كن ! * نغمهاى از شادمانى ساز كن
ديده وا كن ! چشم بيدارت خوش است * خستگى را آه ! ديدارت خوش است
اى نياز پاك جانم كيستى ؟ * مرهم زخم سياهم چيستى ؟
روشناى صبح بر بام فلق ؟ * خون سرخ شام در جام شفق ؟
تا نسيم دوستداريها ، وزد * تا عبير آشناييها دمد
بندها از پاى جانم باز كن * قصّههاى خوش مرا آغاز كن
چند بايد اينچنين آزردنم ؟ * گاه خواندن ، گاه از خود راندنم ؟
من اميدم نوبهاران تو بود * جز توام اين درد را درمان نبود
بر تنم ، زخمى نشسته سهمناك * تا تو درمانى مرا ، امّا چه باك ؟
گر بيفروزد شبى فانوس را * بشكنى اين خصم ، اين كابوس را
دامن دل رفته است از دست جان * آه اى غوغاى هست و رنج نان
صد جوانه زخم در جانم شكفت * سرگذشتى بود و اين را كس نگفت
دشت خاكستر مرا ، در خود كشيد * جز پريشانى ، نگاه من نديد
قصّهء آغاز و فرجامم چه سود ؟ * چون اميدى زين دوام هرگز نبود
كى جز اين بودهست خود فرجامها ؟ * غير خون ، كى ديدهاى در جامها ؟
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1288
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص١٢٨٨