تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1288

مساهمون:

ص١٢٨٨
چون گرفتاران دل ، در اضطراب * رفته از جان هوش و از چشمانش خواب لحظه‌هايش دربه‌در ، سنگين گذر * صبح و شامش پرملال و بىثمر با نگاهى خسته ، آلوده به خون * رفته تا اعماق و ژرفاى جنون خود ، پناهى جسته در ويرانه‌اى * فارغ از غوغاى دام و دانه‌اى خيمه چون بندد به شبها ابر آه * راه را بندد ز هر سو بر نگاه مىسپارم من عنان ، در دست باد * تا برد هر جاى ، هرچه باد ، باد ! مىنشينم فارغ از غوغاى نام * خوش مىآيى جانبم ، امّا نه رام در حريم سايه‌ها پنهان شده * رفته از هرجا ، نديم جان شده چون خيالى ناز و نازك‌تر ز گل * زورقى بر آب ، سرتاسر ز گل عطر نيلوفر وزان از ديده‌ات * ماه شبها ، تابش آيينه‌ات در دو چشمت عطر ناب باغ شب * خوش نشانده شعله‌هاى گرم تب تا نگاهت ريخت بر جان و تنم * اخگرى افكنده‌اى بر خرمنم اى همه هستى من در باز كن ! * نغمه‌اى از شادمانى ساز كن ديده وا كن ! چشم بيدارت خوش است * خستگى را آه ! ديدارت خوش است اى نياز پاك جانم كيستى ؟ * مرهم زخم سياهم چيستى ؟ روشناى صبح بر بام فلق ؟ * خون سرخ شام در جام شفق ؟ تا نسيم دوستداريها ، وزد * تا عبير آشناييها دمد بندها از پاى جانم باز كن * قصّه‌هاى خوش مرا آغاز كن چند بايد اين‌چنين آزردنم ؟ * گاه خواندن ، گاه از خود راندنم ؟ من اميدم نوبهاران تو بود * جز توام اين درد را درمان نبود بر تنم ، زخمى نشسته سهمناك * تا تو درمانى مرا ، امّا چه باك ؟ گر بيفروزد شبى فانوس را * بشكنى اين خصم ، اين كابوس را دامن دل رفته است از دست جان * آه اى غوغاى هست و رنج نان صد جوانه زخم در جانم شكفت * سرگذشتى بود و اين را كس نگفت دشت خاكستر مرا ، در خود كشيد * جز پريشانى ، نگاه من نديد قصّهء آغاز و فرجامم چه سود ؟ * چون اميدى زين دوام هرگز نبود كى جز اين بوده‌ست خود فرجامها ؟ * غير خون ، كى ديده‌اى در جامها ؟
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1288 | سيد محمد باقر برقعى