« باز فروريخت عشق ، از در و ديوار من » مولوى
بهارى و حسرت
باز به راه بسته شد ، چشم پرانتظار من * خيمه زده به دل خزان ، خيز و بيا بهار من !
خاك تنم ز تشنگى ، در غم تو تباه شد * باد كشاند هر طرف ، گرد من و غبار من
مرزغ سبز آرزو ، سوخت در اين سموم شب * كو اثرى بهجا از آن ، غنچهء سوگوار من ؟
مىشود اينكه آيى و ، زنگ غمم برى ز دل ؟ * صبح نگاه تو دمد ، از پس شام تار من ؟
اشك نشست بر مژه ، خون به دل شكستهام * از چه گذر نمىكنى ، بر ره و بر ديار من ؟
حلقه زنى اگر به در ، بانگ تو بشنوم اگر * نغمه دوباره سر كند ، مرغك شاخسار من
داغ هزار سرو خوش ، مانده مرا به دل چه دل ؟ * دل زچهرو بخوانمش ؟ او شده لالهزار من
اى كه ز بوى گيسويت ، خاك ، بنفشهزار شد * مىشكفد به ياد تو ، شاخهء خشك خار من
تا كه قرار آيدم ، دفع خمار آيدم * جرعهاىام شراب ده ! اى تو همه قرار من
انتظار
بود شبى كه ز ره ، يار غمگسار آيد ؟ * سحر چو ديده گشاييم ، آشكار آيد ؟
در اين خزان كه دل افسرد و گل نماند ، خوشا ! * شكوفه سر زند و موكب بهار آيد
چراغ مستى ياران ، به راه ماند خموش * كجاست ساقى مستان ؟ كه مىگسار آيد
طلوع صبح هزار آرزو برآرد چشم * اگر كه چشم فلق فارغ از غبار آيد