شوريدگى
آه ببين چه مىكند ، با من خسته ، جامها * شعله به هستىام كشد ، آتش صبح و شامها
من غم تو نهفتهام ، با همه نيز گفتهام * وه ! كه طلب نمىكنم ، شادى شادكامها
گر كه تو ماه نو شوى ، بر سر آسمان شوى * من همه تن نگه شوم ، برشده روى بامها
مست و خراب اگر روى ، سوى سراب اگر روى * هر طرفى روى ، روم ، بر سر خسته گامها
بادهء سرخ دركشم ، شعله به خشك و تر كشم * تا كه رها كند مرا ، غصّهء ننگ و نامها
بر سر شعلههاى تب ، ماندم و گرم سوختم * بسكه شنيد سخره ، جان ، بيگه و گه ز خامها
به : پرىچهر و فرهاد گرگينپور
ولوله در شب
برخيز و بزن شعله بر اين غمكده ، برخيز ! * وا ، نه غم و با شادى هر لحظه درآميز
تا چند كشيدن به بر اينبار گران را ؟ * بنشين و مى ناب ، به پيمانهء خود ريز
صد ولوله از عشق بكردند ، حريفان * بايد كه برآريم يكى ولوله ، ما ، نيز
تا بشكند اين ظلمت سنگين توانسوز * از عشق ، چراغى كن و بر بام شب آويز !
اى در شب ديرندهء جانم نفس صبح * مىخواهمت از جان و ندارم سر پرهيز
فرهاد در اين خاك سيه غرقه به خون خفت * ديدهست بسى چشم زمان ، مستى پرويز
مسپار عنان بر غم ايّام و مينديش ! * نه خنده گل ماند و نه اندُه پاييز
پاييزى
گداخت جان و دلم در هواى دوست بسى * كجاست رطل گرانى و گرمى نفسى ؟
نشستهام به خراب خمار و تلخى شب * ملال مىكشدم ، گر به داد جان نرسى
چه شور نغمه ؟ كه خاموشى خزان با اوست * پرندهاى كه غريبانه ماند در قفسى
خداى را مددى ، اى نسيم صبح بهار ! * كه سوخت در دل من ، هر جوانهء هوسى
غبار درد ، ردايى شدهست و مىپوشم * بيار مژدهء ديدار روى دادرسى !
مگر نواى توام اندُهان جان ببرد * در اين خزان كه نماندهست غير خار و خسى