تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1289

مساهمون:

ص١٢٨٩

شوريدگى

آه ببين چه مىكند ، با من خسته ، جامها * شعله به هستىام كشد ، آتش صبح و شامها من غم تو نهفته‌ام ، با همه نيز گفته‌ام * وه ! كه طلب نمىكنم ، شادى شادكامها گر كه تو ماه نو شوى ، بر سر آسمان شوى * من همه تن نگه شوم ، برشده روى بامها مست و خراب اگر روى ، سوى سراب اگر روى * هر طرفى روى ، روم ، بر سر خسته گامها بادهء سرخ دركشم ، شعله به خشك و تر كشم * تا كه رها كند مرا ، غصّهء ننگ و نامها بر سر شعله‌هاى تب ، ماندم و گرم سوختم * بس‌كه شنيد سخره ، جان ، بيگه و گه ز خامها
به : پرىچهر و فرهاد گرگين‌پور

ولوله در شب

برخيز و بزن شعله بر اين غمكده ، برخيز ! * وا ، نه غم و با شادى هر لحظه درآميز تا چند كشيدن به بر اين‌بار گران را ؟ * بنشين و مى ناب ، به پيمانهء خود ريز صد ولوله از عشق بكردند ، حريفان * بايد كه برآريم يكى ولوله ، ما ، نيز تا بشكند اين ظلمت سنگين توان‌سوز * از عشق ، چراغى كن و بر بام شب آويز ! اى در شب ديرندهء جانم نفس صبح * مىخواهمت از جان و ندارم سر پرهيز فرهاد در اين خاك سيه غرقه به خون خفت * ديده‌ست بسى چشم زمان ، مستى پرويز مسپار عنان بر غم ايّام و مينديش ! * نه خنده گل ماند و نه اندُه پاييز

پاييزى

گداخت جان و دلم در هواى دوست بسى * كجاست رطل گرانى و گرمى نفسى ؟ نشسته‌ام به خراب خمار و تلخى شب * ملال مىكشدم ، گر به داد جان نرسى چه شور نغمه ؟ كه خاموشى خزان با اوست * پرنده‌اى كه غريبانه ماند در قفسى خداى را مددى ، اى نسيم صبح بهار ! * كه سوخت در دل من ، هر جوانهء هوسى غبار درد ، ردايى شده‌ست و مىپوشم * بيار مژدهء ديدار روى دادرسى ! مگر نواى توام اندُهان جان ببرد * در اين خزان كه نمانده‌ست غير خار و خسى