مانده سياه روز من از روى چون مهى * گشته سفيد چشم من از نور ديدهاى
گلگون شده كنار و برم ز اشك چشم من * اى دل مگر ز ديده به دامان چكيدهاى
دوشم به گوش كرد خروشى سروش غيب * كاى مستمند از چه چنين آرميدهاى ؟
بلبل به گل سرايد و قمرى به شاخ سرو * تو بستهلب چو جغد به كنجى خزيدهاى
گفتم ز عشق سروقد گلعذار خويش * ماندم زبان ز كار چو عضو بريدهاى
اى « خسروى » ز سينهء من تير غم بكش * بيهوده اين كمان ملامت كشيدهاى
اسرار دل
هركه ره در دل صاحبنظرى پيدا كرد * در دل خويش ز اسرار درى پيدا كرد
قابل ديدن آن روى نشد كس مگر آنك * از قدمگاه تو كحل بصرى پيدا كرد
آنچنان عشق توام سوخت كه در روز نشور * نتوانند ز جسمم اثرى پيدا كرد
هركه را سوخت تر و خشك ز عشق تو چه باك * كز لب و ديده دگر خشك و ترى پيدا كرد
پر پروانه چه پروا اگر از شمع بسوخت * كه ز هر خندهء او تازه پرى پيدا كرد
كشتهء تيغ تو را دعوى شاهيست به سر * كه ز فولاد و گهر تاج سرى پيدا كرد
تا نشد غرقهء درياى فنا طالب دوست * نتوانست صدفسان گهرى پيدا كرد
جان در اين منزل خاكى نه توطّن مىجست * آنقدر ماند كه زاد سفرى پيدا كرد
شكر للّه كه از فيض تو اى چشمهء چشم * اين دل همچو صنوبر ثمرى پيدا كرد
خبرت نيست كه در خوابى و دشمن بيدار * زود بينى كه ز رازت خبرى پيدا كرد