نالهء ما دردمندان كوه را از جا كند * آه ما دلخستگان آتشفشانى ديگر است
عالم خاكى نباشد جاى آسايش مرا * عيش محرومان دنيا در جهانى ديگر است
آتش روز جزا را اشك ما سازد خموش * خندهء ما در جنان باغ جنانى ديگر است
گرچه « خسرو » اين سرا باشد سراى امتحان * هر زمان از عمر دنيا امتحانى ديگر است
حسرت ديدار
اى آنكه بود منزل و مأواى تو چشمم * بازآ كه نباشد بجز از جاى تو چشمم
در راه تو با ديدهء حسرت نگرانم * دارد همه دم شوق تماشاى تو چشمم
اى يوسف زهرا كه سپيد است چو يوسف * از حسرت ديدار دلاراى تو چشمم
گر قابل ديدار جمال تو نباشد * اى كاش كه افتد به كف پاى تو چشمم
تا چند دهى وعدهء ديدار به فردا ؟ * شد تا رَوَد انديشهء فرداى تو چشمم
تا كور شود ديدهء بدخواه تو بگذار * يكلحظه فتد بر قد رعناى تو چشمم
تا عكس تو در آينهء ديدهام افتد * باز است هماره به تمنّاى تو چشمم
هر سو نگران مردمك ديده از آن است * شايد كه فتد بر قد و بالاى تو چشمم
بازآ و قدم نِه به سر ديده ، كه شايد * روشن شود از پرتو سيماى تو چشمم
چون ديدهء نرگس كه شد از روى تو روشن * دارد هوس نرگس شهلاى تو چشمم
بگشوده سر راه تو دكان محبّت * وا مىشود و بسته به سوداى تو چشمم
من « خسرو » مدّاحم و با كثرت عصيان * باشد به جزا ، بر تو و آباى تو چشمم