تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1283

مساهمون:

ص١٢٨٣
چو از سوداى سودابه برى بود * سياوش‌سان خوش از آتش برآمد به درياى غمش چون جان تاريك * فرورفت اين‌چنين مهوش برآمد كرامت بين كه دل با كوه اندوه * به ميخانه شد و سرخوش برآمد چو جانت از حواس و از جهت رست * ز دربندان پنج و شش برآمد به دست رايضى ده كرّهء نفس * و گرنه توسن و سركش برآمد بجز حرف محبّت چون نمىخواند * دلم زين‌گونه محنت‌كش برآمد كسى كو دست از جان و دل و تن * بشست از چنگ كشواكش برآمد به قصد جان زار « خسروى » بود * تو را هر تيز كز تركش برآمد

كوى وفا

ز دست دوست ننالم مگر به حضرت دوست * كه عذرخواه جفاهاى دوست ظلمت اوست بر آن سرم كه ز كوى وفا قدم نكشم * گرم به تيغ خطا بركنند از تن پوست دل ار ز مهر تو خاليست پر ز خون اولى * رخ ار به خاك درت نيست خاك نكوست هزار تير ز مژگان نهاده‌اى به كمان * از آن شميم ، دهانم هنوز غاليه بوست طبيب را چه كنى رنجه بهر چارهء من * كه زخم سينه‌ام از تير آن كمان‌ابروست بگفت « خسروى » از غم به خود مپيچ اين‌سان * بگفتمش نه مگر فعل نار پيچش موست ؟

كمان ملامت

اى صبر از چه روى ز قلبم رميده‌اى * وى هوش از چه راه ز مغزم پريده‌اى اى دل به صبر كوش كه در دفع زهر غم * ترياق اعظم است و تو كژدم گزيده‌اى بودند عقل و صبر دو يار كهن مرا * بيخ كهن بكند غم نورسيده‌اى