چو از سوداى سودابه برى بود * سياوشسان خوش از آتش برآمد
به درياى غمش چون جان تاريك * فرورفت اينچنين مهوش برآمد
كرامت بين كه دل با كوه اندوه * به ميخانه شد و سرخوش برآمد
چو جانت از حواس و از جهت رست * ز دربندان پنج و شش برآمد
به دست رايضى ده كرّهء نفس * و گرنه توسن و سركش برآمد
بجز حرف محبّت چون نمىخواند * دلم زينگونه محنتكش برآمد
كسى كو دست از جان و دل و تن * بشست از چنگ كشواكش برآمد
به قصد جان زار « خسروى » بود * تو را هر تيز كز تركش برآمد
كوى وفا
ز دست دوست ننالم مگر به حضرت دوست * كه عذرخواه جفاهاى دوست ظلمت اوست
بر آن سرم كه ز كوى وفا قدم نكشم * گرم به تيغ خطا بركنند از تن پوست
دل ار ز مهر تو خاليست پر ز خون اولى * رخ ار به خاك درت نيست خاك نكوست
هزار تير ز مژگان نهادهاى به كمان * از آن شميم ، دهانم هنوز غاليه بوست
طبيب را چه كنى رنجه بهر چارهء من * كه زخم سينهام از تير آن كمانابروست
بگفت « خسروى » از غم به خود مپيچ اينسان * بگفتمش نه مگر فعل نار پيچش موست ؟
كمان ملامت
اى صبر از چه روى ز قلبم رميدهاى * وى هوش از چه راه ز مغزم پريدهاى
اى دل به صبر كوش كه در دفع زهر غم * ترياق اعظم است و تو كژدم گزيدهاى
بودند عقل و صبر دو يار كهن مرا * بيخ كهن بكند غم نورسيدهاى