الها با دل تنها چه سازم * تو تنهايى مو با تنها چه سازم
من سرگشتهء از ذرّه كمتر * به دنياى تو ، با من « ها » چه سازم
* * * دلم با گلعذاران خو گرفته * كه گلها رنگ و بو ، از او گرفته
ولى اين غنچهء تابان ندونم * چرا در پرده ، از من رو گرفته
* * * اگر دلبر به من يكرنگ مىبود * جهان كى از برايم تنگ مىبود
به پاى « خسته » مىرفتم به كويش * جدايى گر دو صد فرسنگ مىبود
* * * اگر مُردم گريبونت مكن چاك * كه بيند سينهات چشمون ناپاك
بشو جسم مرا با دست خود پاك * بده غسل و بِكَن قبر و بِكُن خاك
* * * سر قبرم بيا دلبر ، شب هفت * بپوشان بر تنت ديباى زربفت
دمى غمگين نشين بالاى گورم * ببين « خسته » كجا بود و كجا رفت
* * * نگفتم اى دل ديوونه امشو * مزن بر زلف دلبر شونه امشو
پريشون گر شود مويش به رويش * چگونه مىروى ؟ تا خونه امشو
* * * مكن زارى ، دل زيباپرستم * نگريم ؟ ! مىرود ، دلبر ز دستم
بكن زارى ، ولى آهسته اى دل * فغانت مىدهد كارى به دستم
* * * دلآزارم ، ميازارم هميشه * به ابرويت مگو با من نمىشه
شب ار بوس از گل باغت بچينم * خدا دونه ز حسنت كم نمىشه
* * * خدايا با دل زارم چه سازم ؟ * به دلدار دلآزارم چه سازم ؟
نه دل سازش به من دارد نه دلبر * دهند اين هر دو آزارم چه سازم ؟
* * *