تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1275

مساهمون:

ص١٢٧٥
ديگران فكر مكن ، دنباله‌رو مىشوى ، خودت داراى سبكى هستى . از طرفى ، استاد جاويد و استاد خائفى هم تشويقم كردند ، چندين داستان از فرهنگ مردم كه به فراموشى سپرده شده بود به شكل مثنوى نوشته‌ام ، تا خدا چه خواهد » . اينك نمونه‌هايى از شعر او :

دوبيتىها

جوانى گر خرد يارم نمىشد * به پيرى شاعرى كارم نمىشد نبود از جلوه‌اى از حق درونم * چراغى در شب تارم نمىشد * * * الها در بيابونت دوونم * ز تنهايى ز كف رفته توونم عطا كن بر من دلخسته طبعى * كه گويم راز دل با مردمونم * * * دلم ميل سر كوى تو مىكرد * تماشاى گل روى تو مىكرد تو را مىديد در گلها ولى دل * ز گلها پرسش بوى تو مىكرد * * * رفيقان اين زمان ، نورى ندارند * به غير از سود ، منظورى ندارند اگر جاى سليمان را بگيرند * گذشت ، اندازهء مورى ندارند * * * گلى آزاده در دشت جهانم * به سر منّت ندارد باغبانم به اشك ابر مىخندم دو روزى * سپس با خود برد باد خزانم * * * نوشتم نامه‌اى بر « قدشلالم » « 1 » * به برگ نسترن شرح ملالم جوابم داد ، با برگ شقايق * نخوانده مىشوى آگه ز حالم
* * *
هامش
( 1 ) - قدشلال : زيبااندام