ديگران فكر مكن ، دنبالهرو مىشوى ، خودت داراى سبكى هستى . از طرفى ، استاد جاويد و استاد خائفى هم تشويقم كردند ، چندين داستان از فرهنگ مردم كه به فراموشى سپرده شده بود به شكل مثنوى نوشتهام ، تا خدا چه خواهد » .
اينك نمونههايى از شعر او :
دوبيتىها
جوانى گر خرد يارم نمىشد * به پيرى شاعرى كارم نمىشد
نبود از جلوهاى از حق درونم * چراغى در شب تارم نمىشد
* * * الها در بيابونت دوونم * ز تنهايى ز كف رفته توونم
عطا كن بر من دلخسته طبعى * كه گويم راز دل با مردمونم
* * * دلم ميل سر كوى تو مىكرد * تماشاى گل روى تو مىكرد
تو را مىديد در گلها ولى دل * ز گلها پرسش بوى تو مىكرد
* * * رفيقان اين زمان ، نورى ندارند * به غير از سود ، منظورى ندارند
اگر جاى سليمان را بگيرند * گذشت ، اندازهء مورى ندارند
* * * گلى آزاده در دشت جهانم * به سر منّت ندارد باغبانم
به اشك ابر مىخندم دو روزى * سپس با خود برد باد خزانم
* * * نوشتم نامهاى بر « قدشلالم » « 1 » * به برگ نسترن شرح ملالم
جوابم داد ، با برگ شقايق * نخوانده مىشوى آگه ز حالم
* * *
هامش
( 1 ) - قدشلال : زيبااندام