عمّه جانم آمد آنگه در برم : * گفت بادا خاك عالم بر سرم
رفت از دستم برادرزادهام * اين برادرزادهء آزادهام
« آب تربت » در گلوى او كنيد * صورتش را نيز شستشو كنيد
مادرم گفتا كه در زير گذر * بچّهام را زد زن هادى ، نظر
كرد بايد بهر او « اسفند » دود * هم دعا بايد برايش خواند زود
خاله كبرا با فغان و ناله گفت : * رفت خواهرزادهام از دست مفت
گفته بودم من به او پنجاه بار * كم بخور در فصل تابستان خيار
جان خود را كرد قربان شكم * در ره اشكم فدا شد بيشوكم
بعد از آنها ، گفت دايى جان حسن * من يقين دارم كه او دارد دو زن
« چيزخور » كرده عيال اوّلش * تا بگرداند به حال اوّلش
سى تن ديگر ز مردان و زنان * « دكترى » كردند امّا با زبان
هركسى در حدّ فهم خويشتن * كرد اظهار نظر در حقّ من :
الغرض تا نيمهشب با هاىوهوى * آن « طبيبان ! » داشتندى گفتوگوى
در پى آن بحثهاى بىنمك * جان گرفتم لب گشودم كمكمك
عاقبت از جاى خود برخاستم * زان هياهوى فراوان كاستم
گفتم اى خيل طبيبان ! بس كنيد * رحم بر حال من بىكس كنيد
زين طبابتها دلم را سوختيد * اينهمه فن از كجا آموختيد ؟
در كجا درس پزشكى خواندهايد * در كدامين شهر و كشور ماندهايد ؟
من نه بيمارم نه بگرفتم مرض * نه مرض دارم به مولا نه غرض
لحظهاى سر خوردم افتادم دَمَر * شد زبانم بسته از هر خير و شرّ
دست برداريد اكنون زين اسير * عود كرده كى بواسير حقير ؟
اين طبابتها تمامى نابجاست * باد فتقم كو ، پروستاتم كجاست ؟
* * قصّه كوته ، آن پزشكان عجيب * جملگى با خواندن ام من يجيب
دست از دامان من برداشتند * سوى منزلها قدم برداشتند
اين سخن پايان ندارد اى جناب * خسته چون رستى برو راحت بخواب
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1272
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص١٢٧٢