تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1269

مساهمون:

ص١٢٦٩
فكرشان جمله بدانديشى و بدكردارى * ذكرشان غيبت و بدگويى و تفتين و هجاست آنچه گويند به هم ، جمله دروغ است دروغ * و آنچه خواهند به هم رنج و عذاب است و بلاست در قفا اين بدِ آن گويد و آن هم بدِ اين * آخر اين رسم چه رسميست كه در بين شماست ؟ همه بدگو همه بدخو همه بدخواه و دورو * دل پر از درد از اين مردم بىصدق و صفاست نه محبّت نه مروّت نه صداقت نه صفا * آنچه ديگر نتوان يافت در اين ملك وفاست مردمى مرد ره و رسم سلامت گم شد * گرم بازار دغل‌كارى و دكان رياست . . . اى گرفته ره تزوير و خيانت در پيش * صدق پيش آر كه با دوست خيانت نه رواست نه شود شسته به آب و نه شود پاك به خاك * اين‌همه زشتى و ناپاكى و پستى كه تو راست نام نيكو چه زيان داشت كه دادى از دست * اوفتادى پى رسوايى و ننگ از چپ و راست « خرّما » دوست به‌هرحال عزيز است ، ولى * از وجودش اثرى نيست ، اگر هست كجاست ؟

اسباب ملال

گويند چو آمدم به تهران * اين شهر مرا دويدن آموخت از بهر دو لقمه نان شب و روز * منّت ز همه كشيدن آموخت تعظيم و سلام داد تعليم * مانند فنر خميدن آموخت چون جنس ز بيخ و بن گران بود * اجناس گران خريدن آموخت در داخل بنز پرمسافر * لاى همگان چپيدن آموخت