فكرشان جمله بدانديشى و بدكردارى * ذكرشان غيبت و بدگويى و تفتين و هجاست
آنچه گويند به هم ، جمله دروغ است دروغ * و آنچه خواهند به هم رنج و عذاب است و بلاست
در قفا اين بدِ آن گويد و آن هم بدِ اين * آخر اين رسم چه رسميست كه در بين شماست ؟
همه بدگو همه بدخو همه بدخواه و دورو * دل پر از درد از اين مردم بىصدق و صفاست
نه محبّت نه مروّت نه صداقت نه صفا * آنچه ديگر نتوان يافت در اين ملك وفاست
مردمى مرد ره و رسم سلامت گم شد * گرم بازار دغلكارى و دكان رياست
. . . اى گرفته ره تزوير و خيانت در پيش * صدق پيش آر كه با دوست خيانت نه رواست
نه شود شسته به آب و نه شود پاك به خاك * اينهمه زشتى و ناپاكى و پستى كه تو راست
نام نيكو چه زيان داشت كه دادى از دست * اوفتادى پى رسوايى و ننگ از چپ و راست
« خرّما » دوست بههرحال عزيز است ، ولى * از وجودش اثرى نيست ، اگر هست كجاست ؟
اسباب ملال
گويند چو آمدم به تهران * اين شهر مرا دويدن آموخت
از بهر دو لقمه نان شب و روز * منّت ز همه كشيدن آموخت
تعظيم و سلام داد تعليم * مانند فنر خميدن آموخت
چون جنس ز بيخ و بن گران بود * اجناس گران خريدن آموخت
در داخل بنز پرمسافر * لاى همگان چپيدن آموخت