امّا چه شنيدن و چه ديدن * صد درس به من جديدا آموخت
آدامس نهاد در دهانم * دندان مرا جويدن آموخت
با نيش زدن به يار و اغيار * چون مار همى گزيدن آموخت
با شير گران و كم چو نوزاد * با قطره مرا مكيدن آموخت
چون موش ز ترس خاك و دوده * در لانهء خود خزيدن آموخت
بيكار نمود و تنبلم كرد * در زير پتو كپيدن آموخت
زين شهر دلم گرفته اى دوست * اسباب ملال و رنج من اوست
طبيبان فاميلى « 1 »
بندهء شرمنده با حال خراب * توى منزل بازگشتم با شتاب
پشت در ناگاه خوردم بر زمين * كلّه پا شد اين وجود نازنين !
در شب تاريك افتادم به جوى * هم زبانم بسته شد از گفتوگوى
باخبر گشتند از اين ماجرا * زودتر از ديگران اهل سرا
آشنايان را خبر كردند زود * قوم و خويش و اقربا هركس كه بود
مرد و زن پير و جوان گرد آمدند * جمله بالاى سرم خيمه زدند
طبق سنّت باب حكمت باز شد ! * « دكترى » از هر طرف آغاز شد
اوّلى گفتا كه گرما خورده او * دوّمى گفتا نه سرما خورده او
بايد او را داد قرص آسپيرين * چارهء دردش همين است و همين !
سوّمى نبض مرا بگرفت زود * گفت درد اوست از سيگار و دود
ترك سيگار ار كند بهتر شود * چاق و فربه همچو گاو نر شود
چارمى گفتا كه دارد آرتوروز * آرتوروز از باسنش كرده بروز
هامش
( 1 ) - در بعضى از خانوادهها به جاى آنكه بيمار را فورى به دكتر يا درمانگاه برسانند و از شدت بيمارىاش جلوگيرى كنند ، با سليقه و تصورات غلط و تجويزات خطرناك خود و اطرافيان به معالجه مىپردازند و چه بسا باعث تشديد بيمارى و حتى موجب مرگ او مىشوند . اين شعر طنزآميز و انتقادى در رابطه با اين مسأله سروده شده است ، كه اميد است مورد عبرت و توجه كامل آن دسته از مردم كه ناآگاهانه پاى در كفش دكترها مىكنند ، قرار گيرد .