بهسوى خدا
منم كه تشنهء عشقت فكنده بى خود و مستم * نه رند زهدفروشم نه مست بادهپرستم
به كوى عشق گهى كند رفته گاه دويدم * هزار بار فتادم ز پا ولى ننشستم
جمال كعبهء جانان نمىدهم ز كف ارزان * دلى كه دادهام از كف به تار موى تو بستم
مرا مران ز در خانهات كه خانه ندارم * غريب خانه به دوشم گداى كاسه به دستم
نمىروم ز در رحمتت اميد من اينجاست * هنوز تارى از آن رشتهء ولا نگسستم
چرا به دلبر دلدادگان دلى نسپردم * چه شوربخت و چه سختم چه تيرهروز و چه پستم
سزد كه عذرپذيرى دگر مرا نپذيرد * ز بسكه عهد ببستم ز بسكه توبه شكستم
مگر كه عون خدايم دهد رهايى از اين بند * ز دام نفس بدانديش خويش از چه نرستم
دكان كذب و ريا را نبستهاى ز چه « خبّاز » * دكان زهدفروشيست تاكنون كه نبستم
پرچم خونين
گفت آنكه نيست پير و حق همصداى ما * گردد جدا ز حادثهء كربلاى ما
بيرون رود به شب چو هريمن از اين حرم * تا آنكه نشنود به غريبى نداى ما
اين رزمگاه بيشهء شيران وحدت است * روبهخصال كم كند از سر هواى ما
اين كاروان روان به ديار شهادتاند * وين كربلاست گر به بلايش بلاى ما
ما با خداى بر سر عهديم و مردمى * گر بگسلند ، نگسلد از ما خداى ما
ما خون خون به دين خدا هديه مىدهيم * بارى خداست عزّ و جل خونبهاى ما