تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1260

مساهمون:

ص١٢٦٠
دلش از نفرت و بيزارى ريش * گيج شد ، بست دمى ديدهء خويش يادش آمد كه بر آن اوج سپهر * هست پيروزى و زيبايى مهر فرّ و آزادى و فتح و ظفر است * نفس خرّم باد سحر است ديده بگشود و به هر سو نگريست * ديد گردش اثرى زينها نيست آنچه بود از همه سو خوارى بود * وحشت و نفرت و بيزارى بود بال برهم زد و برجست از جا * گفت كاى يار ببخشاى مرا سالها باش و بدين عيش بناز * تو و مردار تو و عمر دراز من نِيَم درخور اين مهمانى * گند و مردار تو را ارزانى گر در اوج فلكم بايد مرد * عمر در گند به سر نتوان برد * * شهپر شاه هوا اوج گرفت * زاغ را ديده بر او مانده شگفت سوى بالا شد و بالاتر شد * راست با مهر فلك همسر شد لحظه‌اى چند بر اين لوح كبود * نقطه‌اى بود و سپس هيچ نبود

جان مىرود

هرچه با خود داشتم از من گريزان مىرود * راحت دل مىرود ، دل مىرود ، جان مىرود بامدادان خوشدلى بار سفر بربست و رفت * اينك امّيد از پىاش زار و پريشان مىرود بام و روزن نيز گويى پر گرفت از شوق راه * كوى و برزن مىخزد بر خاك و بىجان مىرود باد را اينك سرود از دور مىآيد به گوش * زار مىخواند به ره كاين مىرود ، آن مىرود مىروم كز همدمى يابم نشان وز ماتمم * سايه پيشاپيش من افتان‌وخيزان مىرود هرچه گرد خويش مىبينم وفادارى نماند * اى شب غم پايدار اكنون كه جانان مىرود