دلش از نفرت و بيزارى ريش * گيج شد ، بست دمى ديدهء خويش
يادش آمد كه بر آن اوج سپهر * هست پيروزى و زيبايى مهر
فرّ و آزادى و فتح و ظفر است * نفس خرّم باد سحر است
ديده بگشود و به هر سو نگريست * ديد گردش اثرى زينها نيست
آنچه بود از همه سو خوارى بود * وحشت و نفرت و بيزارى بود
بال برهم زد و برجست از جا * گفت كاى يار ببخشاى مرا
سالها باش و بدين عيش بناز * تو و مردار تو و عمر دراز
من نِيَم درخور اين مهمانى * گند و مردار تو را ارزانى
گر در اوج فلكم بايد مرد * عمر در گند به سر نتوان برد
* * شهپر شاه هوا اوج گرفت * زاغ را ديده بر او مانده شگفت
سوى بالا شد و بالاتر شد * راست با مهر فلك همسر شد
لحظهاى چند بر اين لوح كبود * نقطهاى بود و سپس هيچ نبود
جان مىرود
هرچه با خود داشتم از من گريزان مىرود * راحت دل مىرود ، دل مىرود ، جان مىرود
بامدادان خوشدلى بار سفر بربست و رفت * اينك امّيد از پىاش زار و پريشان مىرود
بام و روزن نيز گويى پر گرفت از شوق راه * كوى و برزن مىخزد بر خاك و بىجان مىرود
باد را اينك سرود از دور مىآيد به گوش * زار مىخواند به ره كاين مىرود ، آن مىرود
مىروم كز همدمى يابم نشان وز ماتمم * سايه پيشاپيش من افتانوخيزان مىرود
هرچه گرد خويش مىبينم وفادارى نماند * اى شب غم پايدار اكنون كه جانان مىرود