تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1259

مساهمون:

ص١٢٥٩
بادها كز زبر خاك وزند * تن و جان را نرسانند گزند هرچه از خاك شوى بالاتر * باد را بيش گزند است و ضرر تا بدانجا كه بر اوج افلاك * آيت مرگ بود ، پيك هلاك ما از آن سال بسى يافته‌ايم * كز بلندى رخ برتافته‌ايم زاغ را ميل كند دل به نشيب * عمر بسيارش از آن گشته نصيب ديگر اين خاصيت مردار است * عمر مردارخوران بسيار است گند و مردار بهين درمان است * چارهء رنج تو زان آسان است خيز و زين بيش ره چرخ مپوى * طعمهء خويش بر افلاك مجوى ناودان جايگهى سخت نكوست * به از آن كنج حياط و لب جوست من كه صد نكتهء نيكو دانم * راه هر برزن و هر كو دانم خانه اندر پس باغى دارم * وندر آن گوشه سراغى دارم خوان گستردهء الوانى هست * خوردنيهاى فراوانى هست * * آنچه زان زاغ چنين داد سراغ * گندزارى بود اندر پس باغ بوى بد رفته از آن تا ره دور * معدن پشه مقام زنبور نفرتش گشته بلاى دل‌وجان * سوزش و كورى دو ديده از آن آن دو همراه رسيدند از راه * زاغ بر سفره خود كرد نگاه گفت خوانى كه چنين الوان است * لايق محضر اين مهمان است مىكنم شكر كه درويش نِيَم * خجل از ماحَضَر خويش نِيَم گفت و بنشست و بخورد از آن گند * تا بياموزد از او مهمان پند * * عمر در اوج فلك برده به سر * دم زده در نفس باد سحر ابر را ديده به زير پر خويش * حيوان را همه فرمان‌بر خويش بارها آمده شادان ز سفر * به رهش بسته فلك طاق ظفر سينهء كبك و تذرو و تيهو * تازه و گرم شده طعمهء او اينك افتاده بر اين لاشه و گند * بايد از زاغ بياموزد پند بوى گندش دل‌وجان تافته بود * حال بيمارى دق يافته بود
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1259 | سيد محمد باقر برقعى